مهرنوش محتشمي wrote 2 weeks ago: … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 month ago: حالم به هم می خورد از این چراغهای روشن و آدمهای خاموش انگار دهانشان را گِل گرفته اند که حاضر نیستند … more →
مهرنوش محتشمي wrote 2 months ago: سرم به کار خودم بود تند و مرتب کار می کردم و فقط اندکی لای پنجره را باز کردم نمی دانم شاید باز هوا ب … more →
مهرنوش محتشمي wrote 2 months ago: می رود بی خبر ! بی اینکه بگذارد برایش حتی دستی تکان دهی می رود حتی اثاثی ندارد که جمع کند ، جزردپاها … more →
مهرنوش محتشمي wrote 3 months ago: همین دیروز بدرقه اش کردم چمدان زردی را که با هم خریده بودیم به دستش دادم و گفتم مواظب خودت باش بغضش … more →
مهرنوش محتشمي wrote 3 months ago: چه کنم این دل من شده بیتاب ندارد طاقت پی تکبیره الاحرام علف می خواند شده پر پر شده خواب شده … more →
مهرنوش محتشمي wrote 5 months ago: تازگی ها هر وقت چیز آزار دهنده ای برام پیش میاد ، با خودم فکر می کنم که مگه ما چقدر عمر می کنیم که … more →
مهرنوش محتشمي wrote 5 months ago: ازسری عکسهای ذهن خاکستری: روزی سبز خواهم شد، می دانم…شماره یک … more →
مهرنوش محتشمي wrote 6 months ago: … more →
مهرنوش محتشمي wrote 6 months ago: وقتی درگیرش هستی فکر میکنی تا ابد طول می کشه ! وقتی عاطفه و احساست درگیره فکر می کنی که مگه میشه روز … more →
مهرنوش محتشمي wrote 6 months ago: عمويم يك شركت ساختماني داشت ،باخصوصيات پدرسالاري ، بااخلاقي خان زاده . قطعه زميني در گورستان گرفته ب … more →
مهرنوش محتشمي wrote 6 months ago: … more →
مهرنوش محتشمي wrote 6 months ago: … more →
مهرنوش محتشمي wrote 7 months ago: … more →
مهرنوش محتشمي wrote 7 months ago: … more →
مهرنوش محتشمي wrote 9 months ago: بعد از مدتها کمی وقت پیدا کردم و سری به آرشیو عکسهایم زدم. دیدم که من از میان آنهمه عکس موجود در ویژ … more →