… حالا اگر یک قدم دیگر به سمت کیمیا بروی ، همه چیز تباه خواهد شد. فقط یک گام دیگر کافی است تا عشق آن روی تاریکش را به تو نشان بدهد. باید همه چیز را همین حالا تمام کنی. درست در روشنایی یک صبح یک … more →
خرچنگ زاده در غربتehsanpour wrote 1 day ago: لذتی که در “خفه شو” هست، در “لطفاً صحبت نکن” نیست! … more →
خرچنگ زاده wrote 1 week ago: … حالا اگر یک قدم دیگر به سمت کیمیا بروی ، همه چیز تباه خواهد شد. فقط یک گام دیگر کافی است تا … more →
خرچنگ زاده wrote 2 weeks ago: انسان غربی ِ آخر الزمانی همان گره گوار سامسا است. اوج جهش ژنتیکی اش این است که صبح از خوبی آشفته بید … more →
ehsanpour wrote 2 weeks ago: ما کیمیا به نظر خاک میکنیم! … more →
ehsanpour wrote 3 weeks ago: از در درآمدی و من از پنجره به در شدم! … more →
خرچنگ زاده wrote 3 weeks ago: “ … بسياري از اشعار من به نام آنهاست. مردمي كه يك زمان خوف انگيزترين عشق من بوده اند، مر … more →
ehsanpour wrote 1 month ago: به گیسوی پریشون میرسی ماشینو نگهدار به چشمون غزلخون میرسی ماشینو نگهدار … more →
ehsanpour wrote 1 month ago: پدربزرگ: تو باید به پدر و مادرت احترام بگذاری. نوه: مگه اونها علامت مامور مخصوص حاکم بزرگ، “می … more →
ehsanpour wrote 1 month ago: ما زنده به آنیم که دانیــــم … … more →
ehsanpour wrote 1 month ago: این که چیزی نیست؛ سبزی فروشی محله ما هم خودش یه پا نمایشگاه مطبوعاته! … more →
ehsanpour wrote 1 month ago: آسایش دو گیتی، تفسیر این سی و دوتا حرف است. … more →
خرچنگ زاده wrote 1 month ago: پس پدر كي ز جبهه ميآيد باز كودك ز مادرش پرسيد گفت مادر به كودكش كه بهار غنچه … more →
ehsanpour wrote 1 month ago: مخاطب اگر شــعـــور داشت، مخاطب نمیشد. … more →
ehsanpour wrote 1 month ago: مردم ادب دوست و با فرهنگ ایران، به مناسبت روز بزرگداشت “مولوی”، کتاب “مثنوی معنوی … more →
خرچنگ زاده wrote 2 months ago: اما همین که به آسفالت نگاه می کنم باز آن حس ، آن هیولا می آید سراغم: مرگ کافی است لحظه ای قبل از رسی … more →
خرچنگ زاده wrote 3 months ago: - خسته نباشی. چه می کنی ننه؟ -غمتان سبک آقا. هیچ.. نوه اخوی تان، دختر عشرت خانم، بی ادبی می شود، فرش … more →
خرچنگ زاده wrote 5 months ago: حالا دوباره او اینجا بود. منظورم این است که یک جایی بود که من هم آنجا بودم. نشستم کنارش و پرسیدم : ت … more →
خرچنگ زاده wrote 5 months ago: گفت: «دانشگاه چه خبر؟ دانشجویان چی کار میکنند؟» گفتم صبح میروند دانشگاه، میروند کلاس، جزوه مینوی … more →