حسیب الله از دوستان قدیمی مریم دوستمه.من تنها یک بار دیدمش.اونهم وقتی این آخر هفته پیش مریم رفته بودم.از مریم پرسیدم که حسیب الله رو از کجا میشناسه.برام تعریف کرد که چند سال پیش یک روز صبح با صدای صوت… more →
خاطرات یک به فرنگ برگشتهAlireza wrote 1 week ago: بازم کلاغ قصه ها رفت و به خونش نرسید یغما گلرویی ، خسته شدم از آلبوم نقاب ، سیاوش قمیشی … more →
بهمنانه wrote 2 months ago: خدا همیشه قصههای پرغصهی بندگان درماندهاش را با سکوت و صبوری فراوان گوش فرا میدهد. … more →
Ali wrote 4 months ago: امروز بارون میومد نمی دونم تا حالا چند تا بارونو تو زندگیم دیدم دلم می خواست بشمارمشون عیب نداره از … more →
ورتيگونه wrote 4 months ago: توجه: هرگونه شباهتی بین کاراکترهای قصه و شخصیتهای واقعی تصادفی هست. یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود … more →
aaryoo wrote 4 months ago: قصه گوی پیر شهر هم از میان ما رفت! منوچهر احترامی، آفریننده ی اثر جاویدان «حسنی نگو یه دسته گل»، دا … more →
bamdadi wrote 4 months ago: مثل روزی که دیروز شود یا آهی که از ته دل برآید. این گونه بود حضور تو. بودی، بعد کمرنگ شدی، بعد دیگ … more →
die Iranerin wrote 5 months ago: حسیب الله از دوستان قدیمی مریم دوستمه.من تنها یک بار دیدمش.اونهم وقتی این آخر هفته پیش مریم رفته بود … more →
مرجان wrote 5 months ago: از بچگی عادت کرده بودیم مثل آدم برویم به رختخواب و لالا کنیم. تا آنجا که یادم می آید از بزبز قندی و … more →
bamdadi wrote 6 months ago: شب چلهی شما مبارک! من «شب چله» را بیشتر از «یلدا» دوست دارم. نه به خاطر اینکه یلدا کلمهای سریانی … more →
محمدعلی رضایی wrote 6 months ago: قصه من ، قصه تو ، قصه كوچ دوباره قصه رفتن و رفتن ، قصه مرگ ستاره قصه دل ، قصه ابر ، قصه اشك دوباره ق … more →
farhadata wrote 7 months ago: یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود در زمان های دور یه پسری با خونوادش زندگی می کرد. پسر قصه م … more →
Medad wrote 7 months ago: هرچی فکر می کنم ..می بینم این روزها بچه ها دیگه نه حال دارن و نه حوصله قصه گوش کردن ندارند .مادر ها … more →
rezab wrote 8 months ago: چنان زدم تو پوزش که تک تک نایژکهای موجود تو گلوش همچون کسی که آفت دهانش در اثر حمله ی اسکانزانسانیا … more →
ناردونه wrote 8 months ago: خیلیوقت است که فکر میکند کاری ازش بر نمیآید جز همین انتقال تجربهاش به داستاننویسان تازهکار. خی … more →
2400wasmylove wrote 9 months ago: Little ,little pond The little birdy came to drink water and fell into the pond This one caught it, … more →
die Iranerin wrote 10 months ago: آهای عقربه !کجا با این همه عجله؟چرا اینقدر تند تند میدویی؟آخه فکر منو هم بکن که باید با همون سرعتی ک … more →
pouricom wrote 10 months ago: خنده دار است ،اين سر دنيا باشي و دسترسي راحت به اختراع گراهام بل نداشته باشي و مجبور شوي براي يك … more →
shahin wrote 10 months ago: رمال به خاله سوسکه التماس میکند. چند وقتی بود که به دنبال چند تا از آهنگهای دوران کودکی خودم توی وب … more →
die Iranerin wrote 11 months ago: مریم بانو سلام، دیروز پانی بهم گفت که بهش زنگ زده بودی و گفته بودی نتونستی هنوز باهام تماس بگیری و م … more →