ایستاده ام در بینهایت شب با بی نهایت غم کسی سراغ کوچه انتظار را از من می گیرد و من بن بست اندوه را در چشمانش می بینم به جای پاسخ در آغوشش می گیرم تا کمی گرم شود اما او خودش را کنار می کشد می فهمم که … more →
ذهن خاكستريمهرنوش محتشمي wrote 2 months ago: ایستاده ام در بینهایت شب با بی نهایت غم کسی سراغ کوچه انتظار را از من می گیرد و من بن بست اندوه را … more →
جمالزاده wrote 2 months ago: دوست من كجا رفتي؟ من جا ماندم ، باز هم جا ماندم . از كدام سمت پيچيدي ؟ از كدام سو رفتي ؟ چطور راه … more →
به یاد تهران wrote 3 months ago: ساحل آرامش و اميد حالا به كانون اضطراب تبديل شده بود. به همسفرهايم گفتم چي شده و لباسهايم را بپوش … more →
ژنرال فرهاد wrote 8 months ago: ژنرال از كشته شدن هيچ وقت نترسيد ولى تا اون روز ، هرشب كابوس خودكشى ِ خودش رو ميديد … … more →
mohammadreza sharghi wrote 9 months ago: پژوهشها نشان می دهند كه زنان بسیار بیشتر از مردان كابوس می بینند و خوابهایی كه می بینند عاطفی تر اس … more →
ريــــحـــــا نــــه wrote 1 year ago: يك شنبه , 26 خرداد ,5:30 به وقت زمينى … در روزى كه حال و حوصله نداشتى … سلام … … more →
omidane wrote 1 year ago: از خواب مي پرم … صفحه گوشي را نگاه مي كنم … هيچ چيز جديدي نيست … ياد خواب مذخرف دي … more →
مرتضي بهمني wrote 1 year ago: Would you like to be one in a milion? آیا دوست داری یک نفر در میان یک میلیون نفر باشی؟ Would you li … more →
Ali Shams wrote 1 year ago: خانه خيابان سين دخت. خوابيده ام روي تخت. مادر هم توي حال خوابيده كه يعني سر جايش نيست. رزومه ام را گ … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 year ago: بي حاصل بود همه آن جستجوها براي يافتن نشاني از جاده وداعت همه آن پرس و جو ها براي پيدا كردن ردي از ا … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 year ago: عكس تو را سنجاق مي كنم به قلبم و مي خوابم مگر در خواب ببينمت اما نه تو را مي بينم ، نه عكس سنجاق شد … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 year ago: وقتي مقابل آينه مي ايستيم ، واقعا درآن چه ميبينيم ؟ بعد كه شروع به آرايش مي كنيم با توجه به چه الگو … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 year ago: چند روز بود كه از شدت اضطراب نمي توانستم بخوابم . آنقدر به خودم فشار آورده بودم كه خود را بي تفاوت … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 year ago: وقتي بچه بوديم و مي پرسيدند اگر بزرگ شدي مي خواي چيكاره بشي ؟ همه مي گفتند دكتر يا معلم و پسرها هم … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 year ago: فقط كمي آهسته تر خواهش مي كنم تو را مي گويم : بغض قديمي تويي كه تا مي آيم زندگي را مزه كنم ، به سرا … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 year ago: سايه اي دور و مبهم ، كشيده شده بر سنگفرش خيس خيابان ، كه هر لحظه دورتر مي شود . كوله پشتي كهنه سربا … more →