شب باراني عجيبي بود . چند ساعتي بود كه همينطور يك ريز باران مي آمد و صداي رعد و برق هم قطع نمي شد . كنار پنجره نشسته بود و از پشت شيشه باران خورده موي گوشه حياط را نگاه مي كرد كه باد دست توي كمرش اندا… more →
davoudrajabi wrote 1 year ago: شب باراني عجيبي بود . چند ساعتي بود كه همينطور يك ريز باران مي آمد و صداي رعد و برق هم قطع نمي شد . … more →
برچسبها: داود رجبی, بي بي, جرعه
این برچسب را با خوراک دنبال کنید