محمّد wrote 1 week ago: دلش گرفته، اونقدر که غذا هم نمیتونه بخوره. چه سخته ببینی و نتونی کاری کنی. … more →
محمّد wrote 3 weeks ago: وقتی عاشقت بودم نفهمیدی. وقتی گفتم، نخندیدی. تو فالمون حسرت بود، جدایی بود، اینم نفهمیدی. … more →
محمّد wrote 1 month ago: وقتی این سوال رو پرسید، یک آن از سرخوشی سرگرمی تازه بیدار شدم، انگار تا اون لحظه در کما بودم، از قبل … more →
محمّد wrote 1 month ago: پرسید: “با رابطه پسر و دختر تا چه حد موافقی؟” گفتم “تا حدی که شعورش رو داشته باشن … more →
محمّد wrote 1 year ago: بیدار شدم با تو، شب به سه نرسیده بود. ابر در چشمانم ایستاده بود، حسرت با ما نخوابیده بود. … more →