یکبار دیگر ساعتش را نگاه کرد. فقط دو دقیقه مانده بود. ابرها شکل همیشگیشان، طرحهای مبهمی که پیوسته تکرار میشوند را نداشتند. به نظرش میآمد طرح ناآشنایی شده بودند که گرچه مثل همیشه امکان نداشت بتوان… more →
بامدادیbamdadi wrote 7 months ago: ساعت دیرش شده است. کش آمده، کند شده، غمگین شده، ایستاده. آنقدر زیاد که حتی این آکوردهای شاد گیتار ه … more →
bamdadi wrote 7 months ago: یکبار دیگر ساعتش را نگاه کرد. فقط دو دقیقه مانده بود. ابرها شکل همیشگیشان، طرحهای مبهمی که پیوسته … more →
جعفري wrote 7 months ago: همیشه اولین و آخرین لحظات، دیدارها و… در جای خودشان هیجان انگیزند، اون زمانی که تازه متولد شده … more →
1imeslehame wrote 7 months ago: شادی راباید همان لحظه ای که به سوی ات می آید در آغوش بگیری. اگر به بیشتر کردن اش بیاندیشی از دستش دا … more →
امیر حسین wrote 1 year ago: بعضی از لحظه ها برای انسان به قدری مهم و عزیز است ، که آدم تا عمر دارد ؛ یادش نمی رود . کم پیش می آی … more →
dokhtarfarangi wrote 1 year ago: مرداب اتاقم كدر شده بود و من زمزمه خون را در رگهايم مي شنيدم . زندگي ام در تاريكي ژرفي مي گذشت . اين … more →
madadkar wrote 1 year ago: گاو مشهدی حسن خوشبخت بود که لیلیبودگی داشت. مشهدی حسن هم خوشبخت بود که یک گاو داشت محض مجنونشدگی. … more →
madadkar wrote 1 year ago: خانوادههای عزیز در برنامهی آینده، آموزش طرز پاک کردن لکهی اشک رو از صفحهی مونیتور تلفن همراه برا … more →
omidaneh wrote 1 year ago: همه چیز از یک نگاه شروع می شود،با همان روند همیشگی و جهانی اش :بالا رفتن ضربان قلب و قطع تنفس برای ل … more →
اورچین هفت wrote 1 year ago: January 12, 1960. A second before the Japanese Socialist Party leader Asanuma was murdered by an opp … more →
خودم wrote 1 year ago: درست در ساعت چهار و بیست و چهار دقیقه و بیست و شش ثانیهی بامداد یک روز تابستانی در ساعت چهار و بیست … more →
شیمز wrote 1 year ago: نه نگوییم بیشتر از دیروز، کمتر از فردا نگوییم تا همیشه و همه وقت دوستت می دارم! بگوییم در اکنون زمان … more →
خودم wrote 1 year ago: لحظه توی عکسهای قدیمیام به این عکس برخوردم که در یک گردهمآیی دوستانه در یکی از کافیشاپهای تهران … more →
delzadeh wrote 1 year ago: ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده میداند. ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به دنیا آورده می … more →
خودم wrote 1 year ago: عریان 1 تقاطع ِ چشمها دستها برهنهگی تشویش ِ شیرین ِ اعتراف 2 همخوابهگی ِ لحظههای ِ تردید دیرگذ … more →
خودم wrote 1 year ago: سارا که همیشه به من لطف دارد مرا به بازی مشاعره دعوت کرده و من هم چون حافظه خوبی ندارم ترجیح دادم یک … more →
خودم wrote 2 years ago: «آسمان» بنفش و نقرهای میشود در لحظهىِ همآغوشییِ «صحرا» و «خورشید». بامداد /. … more →
iraniankey wrote 2 years ago: ای کاش آن لحضه را نمی دیدم ای کاش آن خنده را نمی دیدم ای کاش آن لحضه عاشقت نمی شدم اگر عشق رو نشه گف … more →