رمزتان را گم کرده‌اید؟

Blogs about: مادربزرگ

وب‌نوشت‌های ویژه

این پارکینسون لعنتی3 comments

مهرنوش محتشمي wrote 2 weeks ago: دیگه حتی وقتی دو نفر هم زیر بغلش را بگیرند و کمک کنند هم نمی تواند قدم بردارد. عضلاتش سفت و منقبض شد … more →

برچسب‌ها: مهرنوش محتشمي, پارکینسون, احساس, اضطراب, بیماری لاعلاج, تفكر, جامعه, ذهن خاكستري, زندگي

عقده های فروخورده یک مادر بزرگ در داستان ماهی سیاه کوچولو3 comments

اسماعیل فقیهی wrote 1 month ago: ماهی سیاه کوچولو – صمد بهرنگی مشکلی که من با این داستان داشتم بیشتر این بود که داستان از کجا ا … more →

برچسب‌ها: معرفی, دغدغه, ماهی سیاه کوچولو, پارادوکس, صمد بهرنگی, عقده

سه نسل، سه نگـاه16 comments

aaryoo wrote 10 months ago: با دوستی گپی میزدیم و اختلاطی میکردیم چند روز پیشا. وسطــای بحث، رو به من کرد و گفت: فلانی، بذار یه … more →

برچسب‌ها: فرهنگ و اندیشه, جامعه و اجتماع, دینی, Atheism, Islam, Religion, مذهب, نوه, نسل جوان

مهارت طلب کردن حق!5 comments

nytreporter wrote 10 months ago: این مادربزرگ را باید طلا گرفت. باید تلمذ کرد در حضورش!… ایستاده‌ام کنار دیوار و مادربزرگ را را … more →

برچسب‌ها: شخصی‌نوشت‌ها, روزنوشت‌های عمومی, حق, طلب کردن

زیارت قبول مادربزرگ1 comment

حمید رضا wrote 11 months ago: دوباره همه با هم هستیم و تو خوشحالی. دوباره دور هم می گوییم و می خندیم. خنده ات از ته دل است هر چند … more →

برچسب‌ها: چرک نویس های ذهنی, پدربزرگ

شب چله مبارک10 comments

خودم wrote 11 months ago: شب چله‌ی شما مبارک! من «شب چله»‌ را بیشتر از «یلدا» دوست دارم. نه به خاطر این‌که یلدا کلمه‌ای سریانی … more →

برچسب‌ها: حس‌های یک دقیقه‌ای, خانه, شب چله, ماهی سیاه کوچولو, یلدا, داستان, قصه, شب چله بود, هندوانه

رنگ خونه داره تموم میشه

برای خودم wrote 1 year ago: به نام خدا جاتون خالی که از کت و کول افتاده بودم. دیگه نا نداشتم حتی حرف بزنم.اولین شبی بود که میخوا … more →

برچسب‌ها: خاطرات روزانه, خودم, خودت, رنگ, نفاش, خونه, نوه, پسر, دختر

وقتی مادربزرگ ها ، مهندس کامپیوتر می شوند(تصویر)

علي رضا wrote 1 year ago: … more →

برچسب‌ها: عكاس خانه, طنز, کامپیوتر


Have your say. Start a blog.

See our free features →

دسته بندی‌های وابسته
All →

این برچسب را با خوراک دنبال کنید