نوشته دخترشون دخترک لابلای ماشینها به این طرف و آن طرف می رود ولی او را به وضوح نمیبینم , بخار روی شیشه را پوشانده است , دستی روی آن می کشم , ولی تصاویر آن سوی شیشه تار می شود . به ناچار شیشه ما… more →
مامان و بابا و دخترشونbehrokh wrote 10 hours ago: نوشته دخترشون دخترک لابلای ماشینها به این طرف و آن طرف می رود ولی او را به وضوح نمیبینم , بخار رو … more →
آغازاده wrote 2 weeks ago: مامان: این مدت ما نیستیم باز شلوغ شد یه وقت نری توی خیابون و شلوغ بازی در بیاری بگیرنت ها… من: … more →
erghezi wrote 2 months ago: مایکروسافت نقاش است. همانند حسن علی نقاش به چند دلیل: ۱- مایکروسافت در ویندوز سون، والپیپرهای زیبایی … more →
Chariot wrote 2 months ago: این روزا انگار کسل شدم. تکراری شدم. یکنواخت. با یه ریتم ِ ساده و کهنه. نمی دونم شاید دیگه وقتش رسیده … more →
امین هاشمی wrote 6 months ago: نمی دونم نوشتن این جور چیز ها توی وبلاگ کار درستیه یا نه اما نمی خواهم این بار سخت بگیرم چون حس می ک … more →
ayeh wrote 8 months ago: مامانم می گن : هرچقدر که خودت ، خودت رو قبول داشته باشی ، بقیه هم قبولت دارن. پس خودت رو دست کم نگیر … more →
امین هاشمی wrote 8 months ago: گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهن گرفتن آموخت شبها بر گاهواره من … more →
ayeh wrote 9 months ago: مامانم می گن: هیچ چیزی به اندازه ی مهربونی دنیا و آخرت آدم رو قشنگ نمی کنه. … more →
ayeh wrote 9 months ago: مامانم می گن: هر کسی به اندازه ی روحش حرف می زنه ، هر چی حرفاش عمیق تر باشه نشانه ی وسعت و عظمت روحش … more →
امیر wrote 9 months ago: یه روز یه پسر جوان میره پیش مامانش و با خوشحالی میگه که: “مامان! من عاشق شدم و میخوام ازدوا … more →
behrokh wrote 1 year ago: نوشته دخترشون میگه : ..سخته …خیلی هم سخته خوشحال میشم و دستم رو می اندازم دور گردنش و … more →
شهریار قصه گو wrote 1 year ago: فکر کنم حدودا 10 سالم بود (نیمههای سال چهارم دبستان) که ما بالاخره به وضعیت خانودگیمون توی تهران کم … more →
شهریار قصه گو wrote 2 years ago: علت اصلی اینکه ما از کرمانشاه به تهران اومدیم آغاز جنگ بود. جنگ 1359 شروع شد. تقریبا به صورت همزمان … more →