امشب نمیدانم چرا اینقدر بی تاب نوشتنم نوشتن برای تو ساعت هاست که منتظرت هستم.. اما گویی تو در خواب شیرینی گرفتار آمده ای غافل از حال پریشان مایی.. چقدر دلم میخواهدخواب را از چشمانت بگیرم و خودم را در… more →
گوسپندsarmonela wrote 1 year ago: امشب نمیدانم چرا اینقدر بی تاب نوشتنم نوشتن برای تو ساعت هاست که منتظرت هستم.. اما گویی تو در خواب ش … more →
sarmonela wrote 1 year ago: روز بعد از رفتن تو.. از اون روز تا حالا بارون که میباره توی برخورد هر قطره ش با زمین پژواک اسم تو رو … more →
sarmonela wrote 1 year ago: این دل، آنقدر گرفته است که اگر همه ی دنیا ورق شود و همه ی درختان قلم، کلمه ای جز ” نمیدانم … more →
sarmonela wrote 1 year ago: دستام رو توی هم قلاب میکنم میذارم روی میز بالا و پایین میبرم از هم بازشان میکنم تا نفس بکشند کارساز … more →
sarmonela wrote 1 year ago: برام میخونه.. + بااااا صدای بی صدا.. مث یه کوه بلند.. مث یه خواب کوتاه.. یه مرد بود یه مرد با دستای … more →
sarmonela wrote 1 year ago: گذشته، جلوی چشمام مانور میره چقدر دلم براش تنگ میشه! با خودم فکر میکنم که این گذشته، حال ه دیروزه! چ … more →
sarmonela wrote 1 year ago: این عنوان یعنی چی؟ یعنی هر آنچه که مریم’ز دل، نوشت! یه چند تاش رو مینویسم. میخوام آرشیو بشه. * … more →