تأثيرگذارترين آدم زندگيم بدون شك همان پيرمرد لاغر و نحيف بود، با عصاي گره گره قهوه اي سوخته و كلاه سرِ كت و شلوارهايي كه تا يادم هست به تنش لق مي زدند. پدرم پيش از تولد من سازمان زمين شناسي را رها كرد… more →
يادداشت هاي گاه و بيگاهیادداشتهای من wrote 2 months ago: ” حميد مصدق خرداد 1343″ *تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب … more →
nillgoonn wrote 2 months ago: تأثيرگذارترين آدم زندگيم بدون شك همان پيرمرد لاغر و نحيف بود، با عصاي گره گره قهوه اي سوخته و كلاه س … more →
nillgoonn wrote 2 months ago: تأثيرگذارترين آدم زندگيم بدون شك همان پيرمرد لاغر و نحيف بود، با عصاي گره گره قهوه اي سوخته و كلاه س … more →
پسر آریایی wrote 1 year ago: چندی پیش دو تن از دوستان عزیزم آریوبرزن و هیلی بیلی از من دعوت کردن که در بازی وبلاگی مشاعره شرکت کن … more →
aaryoo wrote 1 year ago: حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو/ و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو هم خویش را بیگانه کن هم … more →
پارادوکس wrote 1 year ago: فرزاد ِ عزیز لطف کردند و بنده را به بازی ِ مشاعره ی نوروزی دعوت فرمودند . کُلن میانه ی خوبی با بازی … more →
خودم wrote 1 year ago: سارا که همیشه به من لطف دارد مرا به بازی مشاعره دعوت کرده و من هم چون حافظه خوبی ندارم ترجیح دادم یک … more →
yoozpalangh wrote 1 year ago: یادم میاد زمانی که دانشجو بودم. در یک شب زمستانی که جمع دوستان جمع بود و سرمای زمستان مجال شبگردی را … more →