وقتی همه چیز از دست رفته است، دست کم انسان حق دارد از نومیدی خویش لذت ببرد! رنج من جز خودم به کسی مربوط نیست. باید آن را به تمامی تصاحب کنم! خون بریز، قلب من! وقتی که تو را به دیدن همه آنچه از تو رف… more →
Free Observationsmehrnooshv wrote 2 weeks ago: وقتی همه چیز از دست رفته است، دست کم انسان حق دارد از نومیدی خویش لذت ببرد! رنج من جز خودم به کسی … more →
mehrnooshv wrote 1 month ago: مدتیه دارم به این موضوع فکر می کنم که چقدر نیاز آدمیزاد به “با یک نفر بودن” و “ب … more →
mehrnooshv wrote 2 months ago: - خواهرت چطوره؟ - خوبه رفته سریع گلدون ارکیده خریده عکسشو گذاشته تو فیس بوک. - … more →
mehrnooshv wrote 3 months ago: روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت. روزی که کمتری … more →
mehrnooshv wrote 3 months ago: … more →
mehrnooshv wrote 4 months ago: می گن: سی سالگی سن خاصیه. حس خاصی داره. با بیست سالگی و چهل سالگی فرق داره. با بیست و نه و سی و یک … more →
mehrnooshv wrote 4 months ago: من الان نشسته ام توی شعبه جدید این کافی شاپه که دوست دارم. قرار نبود کسی اینجا رو کشف کنه البته، ا … more →
mehrnooshv wrote 4 months ago: این دو سه روزه، به شهادت حافظه خودم و این وبلاگ، سالگرد یکی از مهمترین انقلابات درونی منه. از همون … more →
mehrnooshv wrote 4 months ago: ناراحت شدم یکهو. بعد از مدتها دلم خواست گریه کنم. عجب دنیاییه. احساساتی که میشی، کوچیک میشی دیگه. … more →
mehrnooshv wrote 5 months ago: دیشب وسط جشن تولد، که ما از سالن اومدیم بیرون توی تراس چون هوا گرم بود … همون موقع که همه یک … more →
mehrnooshv wrote 5 months ago: تو حالتون نخوره ها. اما فکر می کنم دلیل بخش اعظمی از التهاب درونی امروزم سرمای ناگهانی هوا بود. … more →
mehrnooshv wrote 5 months ago: ملتهبم. هیجان زده ام. ناآرومم. یکجا بند نمی شم. نمی تونم روی کارم تمرکز کنم. قلبم تند تند می زنه. ته … more →
mehrnooshv wrote 5 months ago: یک. بر روی ما نگاه خدا خنده می زند هرچند ره به ساحل لطفش نبرده ايم زيرا چو زاهدان سيه کار خرقه پوش پ … more →
mehrnooshv wrote 5 months ago: چه معنی داره ما هی همدیگرو تصادفی می بینیم؟ 4 بار تو همین هفته شد. جای دیگه توی این شهر نیست این دار … more →
mehrnooshv wrote 5 months ago: بنده در همین لحظه، ساعت دو و نیم بعد از نیمه شب صبح پنج شنبه در حال مردن از خوشی هستم یکجورهایی. ش … more →
mehrnooshv wrote 5 months ago: با ماه حرف می زنم. از قلبم. کاش می شد نوشت، قل قل آتشفشان و سرمای زمهریر رو. … more →
mehrnooshv wrote 5 months ago: می دونی؟ یکجورهایی دلم حتی براش می سوزه. تو زدی سیستمشو داغون کردی. فکر کن یک عمری به همین روش داش … more →
mehrnooshv wrote 5 months ago: خب خودم گفتم. خودم گفتم دیگه. انگار که خواسته خودمه. اما دروغ گفتم. منظورم چیز دیگه ای بود. یک وقت … more →
mehrnooshv wrote 5 months ago: من گاهی وقتها به نیلوفر حسودیم میشه که می تونه وسط همه این فکرها … فردیناند سلین رو دوباره … more →