چشمام چو بهچشمِ خویش چشمِ تو بدید نیچشمِ تو، خوابِ چشم از چشم رمید! ایچشمِ همهچشم بهچشمات روشن، چونچشمِ تو چشمِ من دگر چشم ندید! (مَهسَتی گنجوی)… بیشتر →
کتابچهی صورتینوشت 2 weeks ago: چشمام چو بهچشمِ خویش چشمِ تو بدید نیچشمِ تو، خوابِ چشم از چشم رمید! ایچشمِ همهچشم بهچشمات روش … بیشتر →
نوشت 2 weeks ago: آهیخت پریر لاله زآتش خنجر دی نیلوفر فگند بر آب سپر ایباد! زره بر سمن امروز بدَر! ویخاک! ز غنچه ساز … بیشتر →
نوشت 2 weeks ago: کیرِ آلوده بیاریّ و نهی در کُسِ من! بوسهییچند بهتزویر دهی بر نُسِ من! (مَهسَتی گنجوی) * نُس یع … بیشتر →
نوشت 2 weeks ago: میرشمسالدّین فقیر دهلوی در وصفِ مَهسَتی گنجوی سروده است: ز سر تا پای او حُسن و ملاحت چنان پیدا، که … بیشتر →
نوشت 2 weeks ago: بس سپوزید خواجه خاتونرا اوّلِ روز تا بهآخرِ شام! دیوِ شهوت بهلب گزید انگشت! ته کشید آبِ غسل در حم … بیشتر →
نوشت 2 weeks ago: از جماعِ نرّهخر بر مادّهخر رغبتی بر طبعِ خاتون اوفتاد: با عمودِ شوهرش در نیمهشب از جلو آویخت، در … بیشتر →
نوشت 2 weeks ago: شبی بهطنز بگفتم به خواجه پورخطیب نُسِ فراخ چو بینی ز خشک و تر بفرست! اگر ز علّتِ پیری ز مردی افتادی … بیشتر →
نوشت 2 weeks ago: لاله چو پریر آتشِ شور انگیخت دی نرگس آبِ شرم از دیده بریخت امروز بنفشه عطر با خاک آمیخت فردا سحری، ب … بیشتر →
نوشت 2 weeks ago: صحبتِ بیخرد، سخندان را هم بهکردارِ گاو بد باشد: گرچه بسیار شیر دوشی از او آخِرِ کارِ او لگد باشد! … بیشتر →
نوشت 2 weeks ago: طیبتینیک گویمات، بشنو: رسمِ مردی مجوی از معنون! هرچه تنگ است دستِ بخششِ او بههمانحد گشاد دارد ک … بیشتر →
نوشت 2 weeks ago: نسرینِ تو زد پریر بر من آذر! دی باد ز سنبلات مرا داد خبر… امروز در آبام از تو چوننیلوفر، فر … بیشتر →
نوشت 3 weeks ago: بهخداییکه…* فرض کردهست بندهگیکردن، که مرا مرگ خوشتر است از آنک اینچنین با تو زندهگیک … بیشتر →
نوشت 3 weeks ago: گر بیفتد یکسرِ مویی ز خاتونِ زمان بس گنَه آویزه دارد (بیریا و ریب و شک): آنچه حیوان است، از تأثیر … بیشتر →
نوشت 3 weeks ago: زد لاله پریر در نشابور آذر دی برزد ازآبِ مرو نیلوفر سر امروز چو شد بادِ هِری جانپرور فردا همهخاکِ … بیشتر →
نوشت 3 weeks ago: • مناظرهی فیالبداههی سلطان سنجر سلجوقی (بهروایتی بابرشاه) با مَهسَتی گنجوی: - چیست پنهان زیرِ دا … بیشتر →
نوشت 3 weeks ago: تن با تو بهخواری ایصنم دَرنَدَهَم! با آنکه ز تو به است هم درندهم! یکتارِ سرِ زلف بهخم درندهم: ب … بیشتر →
نوشت 3 weeks ago: در بُستان دوش از غم و شیونِ خویش میگشتم و میگریستم بر تنِ خویش آمد گلِ سرخ و چاک زد دامنِ خویش وآل … بیشتر →
نوشت 3 weeks ago: “جوهری” صاحب شرح قصیدهی حولیه مینویسد؛ در یکیاز مجالسِ بزمِ سلطان محمود بن محمّد بن م … بیشتر →