deraak wrote 1 year ago: ميداني عمه از اين زمستان سرد و سياه و متنفرم.از اين زمستان لعنتي که تو را با خود برد.هرچند نه بهار ن … more →
deraak wrote 1 year ago: عزيزترينم اين روزها ي آخر پاييز كه مي آيد من مست مست مي شوم فكر كه مي كنم لبخند مي زنم مدام چيزي توي … more →
deraak wrote 1 year ago: .بوی چيزی چند ثانيه شايد به مشامت خورده بود و ديوانه شده بودي بوی بچگی می امد بوی چيزی يا کسی، يک ج … more →
deraak wrote 1 year ago: من اینجام، حالم خوبه، خیلی خوب. رفتم یه جای دور، نه خیلی دور، گریه نکردم، بلند بلند خندیدم، طبیعت، ط … more →
deraak wrote 1 year ago: من اینجام ملالی نیست ، یه چیزی راه گلوم بسته نمی ذاره حرف بزنم خسته ام .دلم می خواد نیام سر کار ، … more →
deraak wrote 1 year ago: پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله ی پدر سر رفت وصفحه ای از روزنامه را – … more →
deraak wrote 1 year ago: پيش نوشت: نوشته يار مهربان را در پي اتفاقات مهم ديروز ميگذارم. از صبح توي گوش خودم خوانده بودم لحظه … more →
deraak wrote 2 years ago: پيش نوشت: اين متن نوشته همسر عزيز است چهارشنبه 6 تير 1386 ساعت 1 بامداد اينجا تهران است ، چند ساع … more →