شیمز wrote 1 week ago: وقتی که هستی دوستت دارم و وقتی که نیستی لحظه های دوست داشتنت را مرور میکنم و لذت میبرم! . . . اما سا … more →
شیمز wrote 1 week ago: سهم من از تو … چیزی جز خیالی از تو نیست! پیوست: تو و واقعیت یعنی آرزوی دست نیافتنی! … more →
شیمز wrote 1 week ago: در یک لحظه احساس میکنی که برای همیشه از آن توست اما غافلی از لحظه های دیگر. لحظه هایی که پشت یک چشم … more →
شیمز wrote 3 weeks ago: تا دیروز چه لب های پر ز خنده بودیم و امروز چه چشم های پر ز اشک هستیم خداوند فردا به دادمان برسد! پیو … more →
شیمز wrote 1 month ago: مرد باش. حرف های نهان دلت را بازگو کن. فرصت کم است و من کوله بار سفر را میبندم. بپا دیرت نشود … more →
شیمز wrote 1 month ago: همیشه دل میبندی به آدم های اشتباهی … و تو یکی از اون اشتباهی ها هستی برای من. … more →
شیمز wrote 1 month ago: دلم نمیخواهد دیروز باشی. کنج خاطره نشسته، گذشته را به یادم بیاوری. دلم میخواهد امروز و فردا باشی. هر … more →
شیمز wrote 1 month ago: به او گفتم: آرامم کن. گفت: بلد نیستم! . . . و من هنوز در او به دنبال آرامشم! مریلند – May 09 … more →
شیمز wrote 2 months ago: تقریبا دو یا سه سالی میشد که داستان زندگیش را دنبال میکردم … همانند کسی که در سایه ایستاده و ت … more →
شیمز wrote 2 months ago: میرویم بالا و بالاتر و بعد یکهو در سرازیری می افتیم… پیوست: چه پستی و بلندی هایی دارد دوستی من … more →
شیمز wrote 3 months ago: از بس که زندگی امزوره ما آدم ها بی قانون و خر در چمن هست که آدم گاهی به قانون طبیعت هم شک میکنه به ط … more →
شیمز wrote 4 months ago: با خبری که بهم داد زیباترین خنده را امروز بر روی لب هایم نشاند. ممنونم … more →
شیمز wrote 5 months ago: ندیده و نشنیده دیده و شنیده فرقی نمکند این دل یک چیزی میداند که دلتنگت میشود حتی از دیروز تا به امرو … more →
شیمز wrote 5 months ago: من طاقت دیدن درد پدر و اشک مادرم را ندارم. من طاقت دیدن درد مادر و اشک پدرم را ندارم. من طاقت دیدن ن … more →
شیمز wrote 5 months ago: لحظه خداحافظی نگفتن دوستت دارم هاست که همانند بغضی در گلویم مینشیند و من با یک بوسه، بغل یا یک نوازش … more →
شیمز wrote 5 months ago: قول بده دست های سردم را در دست هایت بگیری و “ها” کنی. قول میدهم که دست هایم تنها گرمای ن … more →
شیمز wrote 5 months ago: لحظه ای … دلت میخواد محکم در آغوشت بگیریش و حتی کلمه ای هم حرف نزنی. میگذاری گرمای وجودت بیانگ … more →
شیمز wrote 6 months ago: دل نگرانی های شبانه ام را تا صبح لالایی میخوانم برای دلم برای دلش تا که آرام گیرند! مریلند – J … more →
شیمز wrote 6 months ago: می خوانم چندین بار هر خط نوشته هایش را تا که یاد آور شوم دل نبندم بر دل آشفته ای عشق نورزم بر لبهای … more →