بهبد wrote 1 month ago: یادته همون شبی که کلاس جبرانی داشتم و تو درست سر ساعتی که گفته بودم اومده بودی دنبال من جلوی دانشگاه … more →
بهبد wrote 5 months ago: آروم آروم به طرفم می اومد ولی من چشمام رو بسته بودم ، یعنی خودم رو به خواب زده بودم و سعی میکردم جور … more →
بهبد wrote 6 months ago: امروز که کنارش راه می رفتم ، باورم نمی شد که شاید روزی مجبور باشم به یکی از اینها بگویم همسر با اینک … more →
بهبد wrote 6 months ago: بعضی گوشی ها امکانات خوبی دارند می توانند همه چیز را ثبت کنند مثلا عکس شهر از بلندترین نقطه اش … more →
بهبد wrote 7 months ago: لعنت به این حس لعنتی دیگه حتی نمیتونم راحت و آزاد قلم بزنم و بگم چه مرگمه لعنت به تو که با من این کا … more →
بهبد wrote 7 months ago: دقیقا وقتی به رختخواب میخ می شوم و درست از ابتدای مهره های گردن تا انتهای مهره های کمری گرم می شود ا … more →
بهبد wrote 7 months ago: گاهی اوقات چیزهایی؛ جاهایی از آدم را قلقلک می دهند! گاها این قلقلک ها به نوعی خارش ذاتی تبدیل می شون … more →
بهبد wrote 7 months ago: محمد محمد محمد! منم میخوام باهاتون داد بزنم : صدایی که خنجرش رو به خداس! … میذاری؟ … more →
بهبد wrote 11 months ago: دستام رو از هم دور میکنم دو تا انگشت های اشاره ام رو درست روبه روی هم میگیرم چشمامُ میبندم انگشت هام … more →