بالأخره شبِ نفخ كرده از هراس و كابوس دست از سر من برداشت. فعلاً فقط همين.… بیشتر →
وقايعنگاري يك زندگينوشت 5 days ago: بالأخره شبِ نفخ كرده از هراس و كابوس دست از سر من برداشت. فعلاً فقط همين. … بیشتر →
نوشت 1 month ago: مجال بيرحمانه اندك بود، و واقعه، سخت نامنتظر… … فعلاً فقط همين. … بیشتر →
نوشت 1 year ago: مثل خيلي شبهاي ديگر با اكبر رفتيم پينگپونگي زديم. نوشا نيامد. اما بهراد آمد. اصرار كرد كه بيايد. وق … بیشتر →
نوشت 1 year ago: امروز به ياد كودكيام افتاده بودم. مثل خيلي وقتهاي ديگر. مثل وقتي كه آهنگ اوشين را شنيدم. مثل هر شب … بیشتر →
نوشت 1 year ago: يك ماهي از رفتن به باغوحش ميگذرد. توي باغ وحش بچهي يكي از دوستان كه از بهراد قدري بزرگتر است يك ت … بیشتر →
نوشت 1 year ago: خانه ما طبقه پنجم از بلوك E است. از آسانسور كه بيرون ميآييم، براي رفتن به خانه بايد در راهرو سمت را … بیشتر →
نوشت 1 year ago: بالاخره يك مهدكودك براي بهراد پيدا كرديم. در واقع نوشا پيدا كرد. مهدكودكي توي اينترنت ديده بود و از … بیشتر →
نوشت 1 year ago: يكي از همسايههاي ايراني تا حدي كار آرايشگري زنانه ميكنه. يك پسر 3 ساله دارد و يك دختر 7 ساله دارد. … بیشتر →
نوشت 1 year ago: ديشب بهراد را براي كار بدي كه كرده بود تنبيه كردم. بردمش در اتاقش كه در را ببندم و دو دقيقه تنها بما … بیشتر →
نوشت 1 year ago: ديروز با يك شركت كه كار خدمات توليدي الكترونيكي ميكرد با ايميلبازي قرار گذاشتم و امروز صبح رفتم او … بیشتر →
نوشت 1 year ago: گرسنه نشسته بود روي صندلي پشت ميز. نوشا هم ناهار را كشيده بود. من پشت كامپيوتر بودم. يك دفعه بهراد د … بیشتر →
نوشت 1 year ago: حضرت آقا نشسته روي دستشويياش داره زور ميزنه و وراجي ميكنه. يه تبديل (!) براش خريديم كه ميتونه رو … بیشتر →
نوشت 1 year ago: امروز صبح رفتم ماينز (Mines) براي يافتن محلي براي دفتر كار. اين ماينز هم در واقع همان معدن خودمان اس … بیشتر →
نوشت 1 year ago: مشغول ناهار خوردن بوديم. ماست روي ميز بود. چه ماست خوشمزهاي هم بود. نوشا بانو درست كرده بود. با پود … بیشتر →
نوشت 1 year ago: بيش از يك هفته است كه رسيدهايم مالزي. اما اين اولين نوشته است. اميدوارم بتوانيم ادامه دهم نوشتن در … بیشتر →