تأثيرگذارترين آدم زندگيم بدون شك همان پيرمرد لاغر و نحيف بود، با عصاي گره گره قهوه اي سوخته و كلاه سرِ كت و شلوارهايي كه تا يادم هست به تنش لق مي زدند. پدرم پيش از تولد من سازمان زمين شناسي را رها كرد… بیشتر →
يادداشت هاي گاه و بيگاهمحمد خواجهپور wrote 4 weeks ago: پدربزرگم هنوز مادربزرگ نادیدهام کفن نپوسیده میرود یک زن دیگر میگیرد و مادرم همیشه از این یاد میک … more →
ترسا wrote 2 months ago: پدربزرگم می گوید پدرش را -جد محترم من را یعنی- وقتی مادرش او را باردار بوده است از دست می دهد. از آن … more →
nillgoonn wrote 2 months ago: تأثيرگذارترين آدم زندگيم بدون شك همان پيرمرد لاغر و نحيف بود، با عصاي گره گره قهوه اي سوخته و كلاه س … more →
nillgoonn wrote 2 months ago: تأثيرگذارترين آدم زندگيم بدون شك همان پيرمرد لاغر و نحيف بود، با عصاي گره گره قهوه اي سوخته و كلاه س … more →
ناصر wrote 3 months ago: ۱. میگن آدم تا دچار بیماری و دکتر و دوا نشه، قدر سلامتیاش رو نمیدونه و شکرانهاش رو به جا نمیاره. … more →
عذرا wrote 3 months ago: تابستان سال 87 قرار بود به مشهد برویم و یکی دو روز قبل از رفتنمان روز مادر بود. روز میلاد خانم فاطمه … more →
ADAM wrote 5 months ago: علی کاظمينی 76 ساله خداوند تبارک تعالی دو پسر به من عطا نمود که آنها را حسن و حسين نامگذاری کردم حسن … more →
میم خاتمی wrote 6 months ago: دستی کشید بر سر کودک پدر بزرگ بر جیغ شمعدانی کوچک پدر بزرگ کم کم به دستهای تو معتاد میشود گلدان شمعد … more →
bamdadi wrote 10 months ago: من عاشق لیمو هستم. اگر گیرم بیاید با چای، با سالاد، با غذا چه ترش باشد چه شیرین یا حتی خالی خالی می … more →
حمید رضا wrote 11 months ago: دوباره همه با هم هستیم و تو خوشحالی. دوباره دور هم می گوییم و می خندیم. خنده ات از ته دل است هر چند … more →
امین هاشمی wrote 1 year ago: امروز مجالی شد تا یک قسمت دیگر از یادداشت های غریبانه را قرار دهم البته یکی دو قسمت را حذف کردم برای … more →
شهریار قصه گو wrote 1 year ago: پدربزرگ مادریام مردی بود خوشصحبت و پرحرف و جهاندیده. موجودی سرشار از انرژی و با روحیه که توی مجلس … more →
Ãmir wrote 1 year ago: نمیدونم تا حالا دربارهی فرضیهی تناقض پدربزرگ چیزی شنیدین یا نه. تو این تئوری، فردی به زمان گذشته ب … more →
Ãmir wrote 1 year ago: نمیدونم تا حالا دربارهی فرضیهی تناقض پدربزرگ چیزی شنیدین یا نه. تو این تئوری، فردی به زمان گذشته ب … more →
شایگان wrote 1 year ago: این مکالمه ایست بین من و پدربزرگ در سال 1395 امروز پدربزرگم اومده بود خونه ی ما، خیلی شاکی بود، گویا … more →