یک پدر و پسر در میز کناری ما در حال غذا خوردن بودند . صدای صحبتشان بلند بود و مطلبی که درباره اش صحبت می کردند بسیار جالب ! گویی مادر پسرک که حدود 6 ساله بود ان شب به بیمارستان برده شده بود تا برای او… بیشتر →
ذهن خاكستريAlireza wrote 1 month ago: - سخت ترین چیز چیه ؟ - وقتی پسرت زل می زنه تو چشات و مرد شکست خورده ای رو می بینه که به هیچ کدوم از … more →
shinnoon wrote 3 months ago: به قول دوستم من آخر از نوستالژی میمیرم….. دیروز بعد از مدتها…. تصمیم گرفتم به کارتنی که … more →
پشه کوره wrote 6 months ago: بیرون قنادی، پشت ویترین ایستاده بودند. پسر با بی تفاوتی تمام چهره پدر را نگاه می کرد. پدر گفت: «پسرم … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 year ago: یک پدر و پسر در میز کناری ما در حال غذا خوردن بودند . صدای صحبتشان بلند بود و مطلبی که درباره اش صحب … more →