مگي: پدر … من دارم ميميرم. كشيش: ميميري؟ مگي: فكر كنم يه جور غده يا يه چيزي مثل اونه، پدر گاهي دردهاي شديدي ميگيرم، پدر و بعد خونريزي پيدا ميكنم. امّا، هميشگي نيست. كشيش: منظورت اينه كه ه… more →
چهار ستاره مانده به صبح1kimiagar wrote 6 months ago: دیروز در پشت جلد کتابی نوشته زیبایی را دیدم که برایم خیلی شیرین و دلنواز بود. افسانهی پرندهی خارز … more →
madadkar wrote 1 year ago: مگي: پدر … من دارم ميميرم. كشيش: ميميري؟ مگي: فكر كنم يه جور غده يا يه چيزي مثل اونه، پدر … more →
madadkar wrote 2 years ago: ” عشق انتخاب نيست، حادثه است؛ محاصره شدن در جنگلي كه آتش گرفته، يا غرق شدن در تلاطم موج ها. عش … more →
madadkar wrote 2 years ago: “ پرنده اي كه فقط هنگام فرا رسيدن مرگش آواز مي خونه … پرنده اي با يك خار در سينه كه زن … more →