پیرمرد یک همبرگر، یک چیپس و یک نوشابه سفارش داد… همبرگر رو بهآرومی از توی پلاستیک در آورد و اون رو با دقت خیلی زیاد به دو قسمت تقسیم کرد… یک نیمهاش رو برای خودش برداشت و نیمه ی دیگه رو ج… more →
The Sunset Dreamerbamdadi wrote 2 weeks ago: چند سالی بود که از خودم دور شده بودم. احساس میکردم دیگر خودم نیستم. نوعی از خود بیگانگی عجیب و عمی … more →
Ali wrote 3 months ago: امروز دم ظهر که می رفتم بیرون ، یک نفر از پشت صدام زد . تعجب کردم . برگشتم . دیدم پیرزن همسایه است … more →
aaryoo wrote 5 months ago: برندا، یک بیوه زن هفتاد ساله بریتانیایی، تنها پس از مرگ شوهرش آقای دِوی رولند، توانست به حس کنجکاوی … more →
yozpalangh wrote 5 months ago: نمای اول یکی از بیمارستانهای تهران درست در روبروی جایی که من منتظر نشسته ام تا نوبتم شود و به پز … more →
bestdirectorever wrote 5 months ago: Waiting for her Flight...Hell or Heaven? God Knows منتظر پرواز…بهشت یا جهنم؟ خدا میدونه … more →
bestdirectorever wrote 5 months ago: زیبا ببینیم بیایید لحظات خوشی را ثبت کنیم…زیبایی ها ی جهان را به همدیگر بنمایانیم…سعی ک … more →
امیر wrote 7 months ago: پیرمرد یک همبرگر، یک چیپس و یک نوشابه سفارش داد… همبرگر رو بهآرومی از توی پلاستیک در آورد و ا … more →
امیر wrote 9 months ago: یه روز یه پیرزن بیوهی 70 ساله تصمیم میگیره که دوباره ازدواج کنه، واسه همین یه آگهی ازدواج میزنه ت … more →
حمید رضا wrote 1 year ago: از آن روزهایی بود که اعصاب هیچ کس رو نداشتم! حسابی عصبانی بودم و با اوقات تلخ از دفتر کارم زدن بیرون … more →
aMiN wrote 1 year ago: قبل از هر کس خودم خطاب این جریانی هستم که برایتان بازگو میکنم آزمايشي را در « هاروارد يونيورسيتي » … more →
1divaneh wrote 1 year ago: تصور کن که پیرزنی باشی با ده هزار تومان بن خرید عید از کمیته بزرگوار و سخاوتمند امداد امام خمینی وا … more →