برندا، یک بیوه زن هفتاد ساله بریتانیایی، تنها پس از مرگ شوهرش آقای دِوی رولند، توانست به حس کنجکاوی کهنه و چندین ده ساله ی خود پاسخ گوید و سر از راز شوهر ِدرگذشته اش در بیاورد. او سالهای سال شاهد بود … بیشتر →
AARYOO's blogَcoldyears wrote 1 week ago: به یادم افتاد که پدر آخرین بار از من رنجیده بود و خیابان الرسول بهترین قهوه ها را دارد و این که عرب … more →
مممد wrote 2 months ago: من ماتحتم رو از روی صندلی بلند میکنم. پیرمرد فکر میکنه می خوام از جام بلند شم و خوشحال میشه. به پایی … more →
Alireza wrote 3 months ago: باید می رفتم کیلومتر ها آن سو تر برای طی شدن یک سیکل اداری ! سیکل هایی که همه مان می دانیم تا چه اند … more →
medlabblog wrote 4 months ago: پیرمرد خسته بود. این را ازچشمانش که رو به زردی گراییده بود و رمقی برای باز نگه داشتن آن نداشت فهمیدم … more →
bamdadi wrote 6 months ago: چند سالی بود که از خودم دور شده بودم. احساس میکردم دیگر خودم نیستم. نوعی از خود بیگانگی عجیب و عمی … more →
GLIMPSER wrote 6 months ago: دوست داشتم بدونم الان چند نفر از این بچه ها هنوز در قید حیات هستند؟ … more →
Alireza wrote 7 months ago: یک روز صبح بود که داشتم لذت خوردن ( نوشیدن ؟ ) آیس پک در هوای زمستانی رو تجربه می کردم و بوی خیلی بد … more →
qcengineer wrote 9 months ago: از این دست تصاویر زیاد میبینیم در اطرافمان, ولی این یکی کمی فرق داشت, چون در جوی های مخروبه و متعفن … more →
qcengineer wrote 9 months ago: از این دست تصاویر زیاد میبینیم در اطرافمان, ولی این یکی کمی فرق داشت, چون در جوی های مخروبه و متعفن … more →
Ali wrote 9 months ago: ارسال به : :: :: :: :: :: :: :: :: :: :: :: :: … more →
aaryoo wrote 10 months ago: سوزانا دختری است زیبا که مشغول شست و شوی خویش در آبگیر است. پیرمردانی که رویای به چنگ آوردن او را در … more →
aaryoo wrote 10 months ago: برندا، یک بیوه زن هفتاد ساله بریتانیایی، تنها پس از مرگ شوهرش آقای دِوی رولند، توانست به حس کنجکاوی … more →
bestdirectorever wrote 11 months ago: Sick and Tired خسته شدم دیگه دیگه نا ندارم…خسته شدم! منتظرم که بیاد…چه زشت، چه زیبا! منو … more →
bestdirectorever wrote 11 months ago: زیبا ببینیم بیایید لحظات خوشی را ثبت کنیم…زیبایی ها ی جهان را به همدیگر بنمایانیم…سعی کن … more →
persianeyes wrote 11 months ago: تقریبا هر روز میدیدمشان، جلوی ورودی مترو، دو پیرمرد شاد، قد کوتاه و ژنده پوش. با چشمهایی مهربان و لب … more →
امیر wrote 1 year ago: پیرمرد یک همبرگر، یک چیپس و یک نوشابه سفارش داد… همبرگر رو بهآرومی از توی پلاستیک در آورد و ا … more →
tafakkor azad wrote 1 year ago: عاشق .. با خواندن این نوشته ، اشک توی چشمام حلقه زد ، پلکهایم را تند تند بهم زدم که جلوی جاری شد … more →
poshtekooh wrote 1 year ago: … more →