با وجود هیکل بسیار درشتی که دارد خیلیها او را نمی بینند . شاید چون همیشه در گوشه ای از بقالی محله مان خم شده و در حال بسته بندی کردن چیزهای مختلف است و با کسی حرف نمی زند . ولی من همیشه سلامش می کنم .… more →
ذهن خاكستريwrote 1 month ago: کتابش نایاب شده بود. گفت همین یکی مال خودم را میدهم به تو. صفحه اولش چیزی نوشت. صفحهای را باز کرد. … more →
wrote 1 year ago: با وجود هیکل بسیار درشتی که دارد خیلیها او را نمی بینند . شاید چون همیشه در گوشه ای از بقالی محله ما … more →
wrote 1 year ago: من معنی این حرف را نمی فهمم . اینکه وقتی کسی کاری انجام می دهد باید شیرینی بدهد . به نظر من اگر کسی … more →
wrote 1 year ago: خوشحالی من اندازه ای ندارد . بالاخره اولین کتابم چاپ شد . خیلی منتظرش بودم و نمی تونم احساسم را از د … more →
wrote 1 year ago: نمی دونم تا حالا این تجربه را داشتید ؟ اینکه در مقطعی از زندگی یک نفر وارد زندگیتان شود برای اینکه د … more →