در را که بست پرده آبی رنگ پریده را کنار زد و همانجا بالای پله ها ، جلوی در توالت نشست سر پله سنگی و لمبر داد به دیوار سیمانی پوست پوست شده و زل زد به آسمان . نفهمیدم نمازش را سلام داد یا شکستش . نیم خ… more →
جرعهتارنما wrote 5 months ago: چند جمله: 1. در وبلاگ تارنما اورانیوم وجود ندارد. بخصوص از نوع غنی شده! 2. در چرخ خیاطی مارشال هم او … more →
شایگان wrote 5 months ago: خسته و کوفته میرسم خونه، خواهر خانم محترم، تشریف آورده اند و کلبه ی ما را منور کردن هم همسرم و هم … more →
davoudrajabi wrote 1 year ago: در را که بست پرده آبی رنگ پریده را کنار زد و همانجا بالای پله ها ، جلوی در توالت نشست سر پله سنگی و … more →