رمزتان را گم کرده‌اید؟

درباره‌ی وب‌نوشت: چرکنویس

وب‌نوشت‌های ویژه

خاطره4 comments

ماهی wrote 4 months ago: سرم را  گرداندم و نا خود آگاه ، نگاهم، نگاهش را گرفت . با خاطره آن نگاه ، سالهاست دلم گرم است، حالا؟ … more →

امید12 comments

ماهی wrote 1 year ago: تمام قد می ایستم به احترام مردمی که تغییر می کنند برای بهتر شدن. مردمی که منافعشان را می فهمند و با … more →

برچسب‌ها: جامعه

مادر بزرگ من4 comments

ماهی wrote 1 year ago: مادر بزرگ من دوست دارد همه چیز بهش الهام شود . او همیشه حرفهای خوب می زند . از احساسات خوبش حرف می ز … more →

Agony2 comments

ماهی wrote 1 year ago: وقتی که قبول میکنی زندگی را با همه اش . با لذتی که از شفافیتِ لذتش می بری . چشمهایت را برای دردهایش … more →

برچسب‌ها: زنان

تکه پاره3 comments

ماهی wrote 1 year ago: === می خواهی یک چیزهایی بنویسی ، بعد قلم و کاغذ بر می داری که بنویسی . نه! نمیشه ! انگار باید بشینی … more →

برچسب‌ها: شخصی, دانشجویی

گلی خانمِ "کیف آور دوست"4 comments

ماهی wrote 1 year ago: سلام گلی خانم خوبید شما؟ “کیف آور” هستید. ها ! چی! خوشتان آمد از این کلمه کیف آور ؟ حتما … more →

امید1 comment

ماهی wrote 1 year ago: پارسال بود یا شاید نه خیلی پارسال، ژانویه گذشته بود که دو تا از دوستان خیلی خوبم ، تصمیم گرفتند ازدو … more →

مقصد مداری های ما1 comment

ماهی wrote 1 year ago: در فرودگاه تورنتو نشسته ام . روی یک صندلی روبروی دو قلوهایی که تنها تفاوتشان به چشم من رنگ بلوزشان ا … more →

برچسب‌ها: سفر

وقتی 27 ساله شدی.8 comments

ماهی wrote 1 year ago: 27 ساله شدی . سال پیش 26 سالگیات عصبانی بودی از اینکه هیچی نیستی . 27 سالگی ولی راضی. نه اینکه توی ا … more →

برچسب‌ها: شخصی

یادداشتی بر داستان My sister's keeper13 comments

ماهی wrote 1 year ago: “آنا“ دختر سیزده ساله ای است که از دادگاه حق تصمیم گیری در مورد بدنش را تقاضا کرده است. … more →

برچسب‌ها: کتاب

خواستن 5 comments

ماهی wrote 1 year ago: دوباره مثل دخترهای دوازده ساله شده، با قدرت بی پایان برای عصبانی کردن و روی اعصاب  رفتن. وقتی که هیچ … more →

...

ماهی wrote 1 year ago: نوبت من نوبت تو یک بار عاشق می شوی مثل کشی است که می کشیش تا اخرخط وته خط نخ های کش می خورد توی صورت … more →

چشمها و دنیاها

ماهی wrote 1 year ago: خیلی ساده،شاید کودکانه و شاید  حتی احمقانه چشمهایی که وقتی دلگیرند نمی توانند در چشمانم خیره شوند چش … more →

مشکل شُشهای بزرگ 6 comments

ماهی wrote 1 year ago: اصغر و سالی اومده بودند خونه مون. همینجوری سرزده. یعنی زنگ نزده اومدند، چند روز قبلش سالی به من گفته … more →

ای عشق با من از ماندن بگو.4 comments

ماهی wrote 1 year ago: گاهی که فکر می کنم به نوشتن ، به داستان و عشق من به این زبان بازیها واین سرگرمی ها دلم لبریز میشه. چ … more →

خانواده بزرگ ما بزرگ تر می شود18 comments

ماهی wrote 2 years ago: از زمانی که صدای آرامت را شنیدم . صدایی که سالهاست دو رگه بودنش را از دست داده وصاف و صیقلی شده . آر … more →

برچسب‌ها: شخصی

هذیان15 comments

ماهی wrote 2 years ago: انگار روی همه چیز دوده مالیده باشند ، دور و برم کثیفه. یا شاید من دارم همه چیز رو از پشت پرده چرکی ک … more →

می چرخم و می چرخم ،با بالهای دوستی می چرخم7 comments

ماهی wrote 2 years ago: راست، چپ، راست ، بالا یک ، دو ، یک ، سه دستهایمان در دست هم حرکات تند من قدمهای کند تو خنده هایمان ب … more →

نامه ای به اعظم14 comments

ماهی wrote 2 years ago: سلام دوست من ؟ خوبی؟ حتما تعجب می کنی که چرا برایت نامه می نویسم آن هم اینجا. دلم می خواهد خیلی چیزه … more →


دسته بندی‌های وابسته
All →

این برچسب را با خوراک دنبال کنید