خیلی خندیدیم. ما به نوبت میرفتیم روی آن صندلی مینشستیم و خواهرم پیشبند زردِ مُشمّایی را میبست دور گردنمان و با قیچی و آن شانهی کوچکِ باریک … تاریخی شد به یادماندنی در خانهی ما. روزی که هر… بیشتر →
روزانهترهای همان دخترک که چهار ستاره کم داردنوشت 1 year ago: خیلی خندیدیم. ما به نوبت میرفتیم روی آن صندلی مینشستیم و خواهرم پیشبند زردِ مُشمّایی را میبست دو … بیشتر →