روستایی wrote 3 weeks ago: اولین روز دبستان بازگرد کودکی ها شاد و خندان باز گرد باز گرد ای خاطرات کودکی بر سوار ا … more →
ehsanpour wrote 4 weeks ago: پدربزرگ: تو باید به پدر و مادرت احترام بگذاری. نوه: مگه اونها علامت مامور مخصوص حاکم بزرگ، “می … more →
musicmobham wrote 1 month ago: … more →
bahareman wrote 1 month ago: از طرف پرستو خانوم گل ( که با خوندن پست آخرش کلی ضد حال خورده ام چون نوشته که می خواد وبلاگ ورد پرسش … more →
amasangari wrote 1 month ago: ياد ان روزها كه يك بستني حريف همه غم هامان بود بخير روزهايي كه نهايت آرزوها به داشتن يك ادم اهني يا … more →
ehsanpour wrote 1 month ago: یادش بخیر! بچه بودیم؛ هر کی میرفت تو کوکمون و موی دماغمون میشد بهش میگفتیم: نیگا داره؟ دم خونتون … more →
ehsanpour wrote 1 month ago: یادش بخیر! بچه بودیم؛ دلمون پاک بود و پوشکمون ناپاک؛ حالا بر عکس شده! … more →
خودم wrote 3 months ago: از همان اولین باری که او را دیدم میدانستم او همان کسی است که من را با خود خواهد برد. بلند بود و بزر … more →
پوریا منزه wrote 3 months ago: یک. قرارمان شد ساعت 4 بعداز ظهر پنجشنبه 22 مرداد، پارک قیطریه کنار فرهنگسرای ملل. هر کس تشریف میآو … more →
پوریا منزه wrote 3 months ago: یک. قرارمان شد ساعت 4 بعداز ظهر پنجشنبه 22 مرداد، پارک قیطریه کنار فرهنگسرای ملل. هر کس تشریف میآو … more →
medlabblog wrote 3 months ago: بعد از 5 سال دیروز دوباره پا به خونه ای گذاشتم که پر بود از خاطره های ریز و درشت کودکی و رنگارنگی که … more →
1tanha wrote 4 months ago: یاد بچگیهام افتادم. اون زمان که هشت نه ساله یا نهایتا ده ساله بودم. اون سالها ما هنوز توی روستا زند … more →
صندوقک wrote 4 months ago: کودک که بودم کلی کتاب داشتم، کتابهایی که هنوز هم دوستشان دارم مثل تن تن ، سری تقریبا کاملی از کتاب ه … more →
Ali wrote 7 months ago: پسرخاله من : نوروز که بود سر شب ها ، یک صدای آشنا توی خونه می پیچید . نمی خواستم باور کنم که همون صد … more →
پوریا منزه wrote 7 months ago: ناگهان بیستودوسالگی دوان دوان فرا میرسد و اگر با درنگ بنگری پردهی ِ رنگارنگیست که بیپردهترین … more →
پوریا منزه wrote 7 months ago: ناگهان بیستودوسالگی دوان دوان فرا میرسد و اگر با درنگ بنگری پردهی ِ رنگارنگیست که بیپردهترین … more →
arash wrote 8 months ago: یک خاطره جالب از کودکیم فکر کنم هنوز مدسه نمیرفتم که یک روز رفتم خانه دایی . همبازی همسن من پسر دایی … more →
سینا wrote 8 months ago: خاطرات کودکی برنگردد نگردد… با تشکر از یوزی که باعث شد یادی از دنیای شیرین و زیبای کودکی بکنیم … more →
arash wrote 8 months ago: دوزندگیاز یوزپلنگ عزیز ممنونم بابت دعوت من به این بازی وبلاگی. من تا امروز فکر میکردم فقط من این اشت … more →