barayeto wrote 1 month ago: کولی دیگر سرزمین کولی ها را دوست ندارد…از وقتی جنگجو امده …از وقتی دوباره کولی از بین ای … more →
barayeto wrote 4 months ago: زن مینشیند کنار رود و ارام ارام اشک هایش می چکند توی اب. دور دست توی سرزمین دزد های دریایی اب شور … more →
barayeto wrote 9 months ago: کولی احساس تنهایی می کند…امروز بیشتر از همیشه شاید.یادش نمی اید جنگجو هیچوقت برایش گل چیده ب … more →
barayeto wrote 11 months ago: این بخش بدون خواند ن داستان های کولی بی سر وته به نظر میرسد.همانطور که خیلی هایتان می دانید این داست … more →
barayeto wrote 1 year ago: یادش می افتد به سال قبل.جنگجو یکمدت بود که کمتر توی قلعه خودشان پیدایش میشد.به کولی یکبار همین طور … more →
barayeto wrote 1 year ago: شنیده که جنگجو امده جایی میان سرزمین خودش و سرزمین کولی ها چادر زده.کولی جایش را نمی داند.کبوتر هایی … more →
barayeto wrote 1 year ago: دوستان عزیز تمام ماجراهای کولی واقعی است.هر شی ، هر تصویر سمبل بخشی از رابطه عاشقانه من است… … more →
barayeto wrote 1 year ago: کولی هر روز می رود دشت…دشت پر است از گلها ی رنگ و وارنگ ..کولی آن قصه قدیمی را از بر است … more →
barayeto wrote 1 year ago: جنگجو به کولی می گوید که باید برود. که برای اینده خودش خوب است.که باید برود جادوگری یاد بگیرد.کولی س … more →
barayeto wrote 1 year ago: از در که تو می اید دل کولی می ریزد پایین.جنگجو با لباس بزم هم دل کولی را می لرزاند.. چند قدم برمی … more →
barayeto wrote 1 year ago: اینقدر می فهممت که بعضی وقت ها وحشتم می گیرد.اینقدر می خواهمت که بعضی وقت ها دلم می خواهد بگذارم برو … more →