رمزتان را گم کرده‌اید؟

Blogs about: یادها و خاطره ها

وب‌نوشت‌های ویژه

سوتي9 comments

دایی لیلا wrote 1 week ago: بند 1 – مقرر گرديد پيمانكار Piping پروژه از هفته آينده در سايت مشغول به حال گردد ! ___________ … more →

عروس داوطلب 2 comments

حدیث مهر wrote 8 months ago: یادش بخیر اولین بار که زری خانوم را دیدم ، داشت تو کوچه رقص پا بازی میکرد یه شلوار دمپا گشاد ،که اون … more →

لاجرم بر دل نشیند؟؟17 comments

پرهام wrote 9 months ago: از صبح تا حالا دفترچه گزارش هفتگی رو گذاشته جلوش و داره خیره خیره نگاهش میکنه و هر از گاهی یه چیزی ر … more →

یک عاشقانه کهنه2 comments

حدیث مهر wrote 9 months ago: وقتی آدمی باشی که به همه چی دیر رسیده باشی ،مثل گربه میشی که از هر جایی پرتت کنند چهار چنگولی میای ر … more →

باکومبا باکومبا15 comments

پرهام wrote 10 months ago:  حاجی جلوی آینه ریش سفیدش رو مرتب میکنه و قد و بالای خودش رو با رضایت ورانداز میکنه، جلوی شومینه روی … more →

لیلا4 comments

حدیث مهر wrote 10 months ago: بارها شده بود وقت غروب جمعه که از خونه پدری که راه می افتادم به سمت خونه و تو تاریکی قدمها را تندتر … more →

برچسب‌ها: روزانه

آزادی14 comments

دایی لیلا wrote 10 months ago: کیلومتر 15جاده قیرکارزین – خنج ، روستای شاه آباد ، زمینهای زراعی سمت چپ جاده ، جایی که می تونی … more →

ابوالفتح 6 comments

حدیث مهر wrote 11 months ago: جوانتر که بودم هفته ای سه روز، صبح زود میزدم به کوه 5 صبح می رفتم و هشت صبح بر می گشتم محل کارم ، رو … more →

یلدایی باش شب من اما سیاه نه!5 comments

حدیث مهر wrote 11 months ago: شیرین خاطره های کودکی شب نشینی یلدا بود و آجیل و هندوانه که اگه یه قاچازش میخوردی دیگه سرمای ننه سرم … more →

برچسب‌ها: روزانه

رسم12 comments

پرهام wrote 11 months ago: تازه از راه رسیده ام. بعد از پنج سال … کنار بسترش مینشینم و صداش میزنم - بابا بزرگ  سلام با چش … more →

بدون شمع12 comments

حدیث مهر wrote 11 months ago: من یه روزی مثل فردا اما سالها پیش تو یه روستای دور افتاده در آذربایجان که سالهاست کسی دیگه اونجا زند … more →

برچسب‌ها: آرزوهای یاسی

تثلیث7 comments

پرهام wrote 1 year ago: روزی روزگاری .. زمستان هشتاد و سه .. آلفرد کف سالن روی موکت نشسته و در حالی که یه شیشه الکل طبی سیمی … more →

به زیر لب می خوانمت !7 comments

حدیث مهر wrote 1 year ago: تا همین دو سال پیش هر وقت حالم خیلی خراب بود دو راه گریز داشتم برای رهایی از داغون شدن ، یا سوار ماش … more →

از دنیای شما همین سه تا مونده برام...3 comments

حدیث مهر wrote 1 year ago: مادرم و فاطمه و یه دنیا خاطره که باید بذارم در کوزه آبش را بخورم … پی نوشت : چرا این روزها همه … more →

برچسب‌ها: وقت دلتنگی, روزانه

حالا که رفته...2 comments

حدیث مهر wrote 1 year ago: گاهی یه یادآوردن کوچولو چقدر میتونه شاد کنه دلی را که از رسم زمونه گرفته … 25 سال میگذره از رو … more →

سیمبانان5 comments

پرهام wrote 1 year ago:   در كنار خطوط سیم پیام  خارج از ده،دو كاج روییدند سالیان دراز،رهگذران آن دو را چون دو دوست می دیدند … more →

چشمان خیس زیر بارون3 comments

حدیث مهر wrote 1 year ago: باور کن یادم نیست این را من نوشتم یا تو نوشته بودی ! ولی تو صندوقچه خاطرات پیداش کردم : و بعد از رفت … more →

چرا می نویسم !7 comments

حدیث مهر wrote 1 year ago: شاید وقتش رسیده که بگم : اومدنم اینجا برای رهایی از تنهایی بود که مثل بختک افتاده بود روی زندگیم … more →

برچسب‌ها: وقت دلتنگی

پیچش مو10 comments

پرهام wrote 1 year ago:   صبح جمعه بیست و چهارم آبان هشتاد و هفت ..   - کیوان .. تو نمیدونی چرا این روزا آفتاب اینجوری طلوع … more →


Have your say. Start a blog.

See our free features →

دسته بندی‌های وابسته
All →

این برچسب را با خوراک دنبال کنید