منم كه ميگويم منم چقدر دلم ميخواهد تو باشم بودم ديگر اين سيم تلفن پيچك انگشتهايم نميشد مثل همين صدا كه دارد لبخند ميزند و ميپيچد توي كوهي كه منم و تازه ياد گرفتهام آتشفشان بودن واژه تازهاي ه… more →
از روزگار شاعریمحمد خواجهپور wrote 1 year ago: منم كه ميگويم منم چقدر دلم ميخواهد تو باشم بودم ديگر اين سيم تلفن پيچك انگشتهايم نميشد مثل همين … more →
محمد خواجهپور wrote 1 year ago: صندليها خستهاند انگار انگار انگار؟ به كسي فكر ميكنند كه؟ كه كه كه نشستن را فراموش يادم باشد توي ج … more →