گويي آنقدر مدرن شدهام که کوچه نمیتواند باشم و خيابانیام که از هم گذشتهايم نشان افتخار من، تف و رگهای خالی شده از لجن من سبز نخواهم شد بهار هم که بيايد و تابستان که بشود بوی قير و آسفالت داغ میپي… more →
از روزگار شاعریمحمد خواجهپور wrote 1 year ago: گويي آنقدر مدرن شدهام که کوچه نمیتواند باشم و خيابانیام که از هم گذشتهايم نشان افتخار من، تف و ر … more →
محمد خواجهپور wrote 1 year ago: «خيلي بيشتر از اين دو واژه ي لوس دوستت دارم دوستت دارم» نوشته پشت كارتي كه رويش خر وگوسفندي با لبخند … more →
محمد خواجهپور wrote 1 year ago: بيل و كلنگ است شعر شاعر هم كه مهندس نيست چه كشاورزی , چه عمران خراب مي كند هرچه باغچه و گلستان كنترا … more →
محمد خواجهپور wrote 1 year ago: «خيلي بيشتر از اين دو واژه ي لوس دوستت دارم دوستت دارم» نوشته پشت كارتي كه رويش خر وگوسفندي با لبخند … more →
محمد خواجهپور wrote 1 year ago: حالم از همه به هم می خورد می خواهم عق بزنم روی ميز خودم را از تو كه آن گوشه نشسته ای حرف نمی زنی نمی … more →