نوشت 5 months ago: چه آرزوها درآمد چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم چها که می بينم و باور ندارم چها ، چها ، چها ، که … بیشتر →
نوشت 5 months ago: شبی با او سحر کردن شـبـی با او سحـر کردن به عمر جاودان ارزد که لعلش راحت روح است و لبخندش به جان ارز … بیشتر →
نوشت 5 months ago: سترون سیاهی از درون کاهدودِ پشت دریا ها بر آمد، با نگاهی حیله گر، با اشکی آویزان به دنبالش سیاهی های … بیشتر →