Farbod wrote 1 week ago: خیلی وقته که دیگه، فقط با لیوان چایی دستام گرم می شه… … more →
Farbod wrote 4 weeks ago: دستش را کشید از دستم. - کف دستهام عرق میکنه! بدم میآد. نمیدانست دو سال صبر کردهام تا به این لحظه … more →
Farbod wrote 1 month ago: یادم نره، یادم باشه، که اگه این هفته، اون اتفاقی که قرار بیافته، بیافته، چه کارهایی باید بکنم. کل زن … more →
Farbod wrote 1 month ago: آدميزاد بعضى وقتها دلش براى كسى، براى دوستى تنگ میشود. اما، بايد خفه شود و بزند توى سر دلتنگى و خود … more →
Farbod wrote 2 months ago: "The Letter I Left Unwritten" by: "nerdynotdirty" … more →
Farbod wrote 3 months ago: هیچ چیزی ندارم برای گفتن این روزها، حتی غر زدنم هم نمی آید… خسته ام و سردرگم… "we a … more →
Farbod wrote 4 months ago: در سی و یکی دو سالگی، نه چیزی از گذشته به همراه دارم که دل خوشکنک باشد برایم و نه امیدی به آینده! بر … more →
Farbod wrote 4 months ago: همه ی عمر، بابت هر چیزی، به عالم و آدم جواب پس داده ایم … بس است دیگر! بس است … سوال نکن … more →
Farbod wrote 7 months ago: یک چیزی هست به نام جبر زمانه، جبر موقعیت، جبر زندگی یا یک همچین گهی. از آن موقعیتهاست که نمی توانی د … more →
Farbod wrote 8 months ago: آدمیزاد است دیگر، هی دلش می گیرد، هی می خواهد غر بزند، هی می خواهد ناله کند، چس ناله کند، یکی بیاید … more →
Nightwatcher wrote 9 months ago: … more →
Nightwatcher wrote 9 months ago: … more →
Nightwatcher wrote 10 months ago: “اون شب توبیمارستان فیروزگر یه دختری را از زندان آورده بودن با دستبند. پول هزینه درمانش را ندا … more →