چند شبی بود که دختر بزرگم خوب نمیخوابید، شبا تو خواب جیغ میکشید، گریه میکرد، با خودش حرف میزد، ناراحت بود، لاغر شده بود،ظاهرا مریض نبود، مامانش خیلی نگران بود، شبا تا صبح خوابش نمیبرد، میگفت نمیدونم… بیشتر →
Bobby wrote 7 months ago: چند شبی بود که دختر بزرگم خوب نمیخوابید، شبا تو خواب جیغ میکشید، گریه میکرد، با خودش حرف میزد، نارا … more →
برچسبها: مادر،بچه،دختر،مرگ،فرشته،خدا, madár, rooz madar
این برچسب را با خوراک دنبال کنید