absrd wrote 9 months ago: اینکه تو بالکن ایستادم و فکر می کنم برای همه ی رهگذرها عجیبه ، اگه تو بالکن می ایستادم و سیگا … more →
absrd wrote 11 months ago: نویسنده شروع به نوشتن میکند . با شیاطین داستانش ، حرف میزند ، میرقصد و نبرد میکند… و سرانج … more →
absrd wrote 1 year ago: “سنگی که در فضا پرتاب شده است ، می پندارد که در مسیری که طی می کند آزاد و مختار است و ا … more →
absrd wrote 1 year ago: تنها ، در سایه ی کشیده ی غمگینی که غروب ها از من بر زمبن سرد می افتد تو آنجایی ، آنجا و بقیه ام سراس … more →
absrd wrote 1 year ago: زندگی ، دلقکی است مست در میهمانی دیروقت لحظه ای که دیگر خودش هم نمی داند از چه روی هذیان می ب … more →
absrd wrote 1 year ago: … و در مدت شش روز چنان افتضاحی به بار آوردی ، که شصت میلیون سال است نمی توانیم ج … more →
absrd wrote 2 years ago: سیزیف حقیقی تر از آنست که یک اسطوره باشد او بیشتر یک پیش بینی است ، که خیلی زود تر از آخرالزما … more →
absrd wrote 2 years ago: خداوندا اشک هایم به درگاهت پذیرفته اند ؟ یا خون گوسفندی را بریزم ؟ … more →
absrd wrote 2 years ago: مهمترین مشخصه یک “انتخاب” این است ، که به خاطرش “مجازات” خواهی شد . … more →
absrd wrote 2 years ago: خسته و نا امید زمین را جستجو کردیم بیهوده چشم به آسمان دوختیم و آن گمشده ترین در ا … more →
absrd wrote 2 years ago: مرا در دورترین گوشه ی خاطرات ات بگذار تاریک تر … پنهان تر … من از این روشنای آگاهی بیزار … more →
absrd wrote 2 years ago: خدای عزیز من پاییز را دوست دارم . بیشتر از همه ی فصل ها ولی اگر تمامش نکنی من خفه خواهم شد … more →
absrd wrote 2 years ago: خشک است چشمه ها ی امیدِ من … فریاد می زنم : ” چرا مرا تنها گذاشته ای ؟ ” به … more →
absrd wrote 3 years ago: پوچی به سراغ شما خواهد آمد سرِکار، توی رخت خواب ، یا زیر باران هرجا که باشید… می … more →
absrd wrote 3 years ago: … با تمام توانش علیه زوال بدنش ایستادگی می کند مهم نیست که بالاخره بازنده خواهد شد… … more →
absrd wrote 3 years ago: من هستم … می بینم و می شنوم… گرچه شواهد چیز دیگری رو نشون بده. … more →