یکی از همین روزا بود که نشستن تو خونه می رفت رو اعصاب؛ زنگ زدم به رضا که بریم بیرون بچرخیم. رفتیم پیاده روی و مشغول گشتیم به گز کردن خیابونا و شمارش خلق الله و یکی من بگو یکی رضا بشنو و بر عکس.آخراش ک… بیشتر →
نیما نوشتnimanevesht wrote 1 year ago: یکی از همین روزا بود که نشستن تو خونه می رفت رو اعصاب؛ زنگ زدم به رضا که بریم بیرون بچرخیم. رفتیم پی … more →