برچسب‌ها » زندگی

زندگی ؟درندگی؟؟؟؟؟

بری بات ان چاہی زندگی، اور اس سے بھی بری بات،بدترین موت۔۔۔۔۔۔۔۔۔۔۔۔۔گمنامی اورمایوسی کی موت ۔۔۔۔ مرتےوقت اس سوچ کےساتھ مرنا کہ ’’کیا جیا‘‘زندگی میں کیاحاصل کیا ۔۔۔۔۔موت کےوقت یہ خواہش کرنا ہے کہ ’’کاش یہ کرلیتے،وہ کرلیتے،،،یہ موقع نہ جانےدیتے‘‘ ۔۔۔۔ ایسی موت نہیں چاہیے ۔۔۔۔ مجھےنہیں چاہیے،،کسی کوبھی نہیں چاہیے ۔۔۔۔کامیابی کاکوئی بھی فارمولہ نہیں ہے،،،دنیامیں لکھی گئیں لاکھوں کتابیں اوردرسگاہوں میں سکھائی گئیں ہزاروں ترکیبیں ،،،سب معنی ہیں ،،،لاحاصل اورلاینحل ہیں ۔۔۔۔ جوکچھ ہے وہ ہےنصیب ،،،قسمت اچھی تو اپکی بیوقوفیاں بھی کامیابی کی کنجیاں ہوتی ہیں۔۔ محنت ، مشقت ،ریاضت،قابلیت،جہدمسلسل وغیرہ وغیرہ ۔۔۔ یہ تو بس جھانسےہیں ۔۔۔ناکام لوگوں کوزندگی کےاس پار پہنچنےتک مصروف رکھنےکےبہانے۔۔۔ورنہ جس کونامورکرنامقصودہو،،وہ قابل بھی پہلےسےہوتاہے،اورنمایاں بھی ۔۔۔
نوازےہوئےافراد بھی زیادہ تر(کم وبیش )انہی جیسے ہوتےہیں جو ترستےہوئےلوگ ہوتےہیں ۔۔۔ مگر ترسےہوئےلاکھوں،نوازےہوئے چندافرادکےمحتاج کیوں ہوتےہیں اپنی زندگی گزارنےکےلیے؟؟؟؟؟
ان چند نوازےہوئےافراد کی ناموری ، اعلی زندگی ،بادشاہت کےلیے کروڑوں افراد بےکسی اورکسمپرسی کی زندگی کیوں گزاریں؟؟؟؟؟؟؟
ہرانسان برابرہے،،،سب کومرضی کی زندگی ملنی چاہیے ناں ،،، جو وہ کرنا چاہیے،جو وہ کھانا پینا چاہے،جو وہ اوڑھنا بچھوناچاہے۔۔۔۔ یہ تقسیم کس لیے؟؟؟
بغیر مرضی کےملنےوالی زندگی ،ختم بھی اپنی مرضی سےہونی چاہیے نہ پھر؟؟؟؟
کہیں تو آکر نوازےہوئے اورترسےہوئےلوگ برابرہونےچاہیےناں۔۔۔۔ کہیں تو وہ بھی یہ کہہ سکیں کہ انہوں نے بھی زندگی جی ہے،،،کچھ توان کی زندگی کاحاصل ہو۔۔۔۔ کچھ تو ایسا انہیں بھی ملے جومرتےوقت انہیں مایوسی سے بچائے۔۔۔۔۔۔
اگرایسانہیں تو ترسےہوؤں کوملنےوالی سانسیں زندگی نہیں، اور ان کی پہلی سانس سےلیکر آخری تک کاسفرایک درندگی ہے۔۔

اردوتحریر

زندگی 

حکایت بعضی آدمها همین است: زنده هستند, ولی زندگی نمیکنند

General

خط - اپنے نام

Pyari Tum,

Mujhe pata hai ke aaj ka din yateemoun k liye nahi…
Aur mujhe yaqeen hai ke tum ne do din pehlay se he rona shoro ker diya hoga. 108 واژهٔ دیگر

Urdu

سیم سوم

این سیم سوم تنبور خیلی اذیت می کنه. همش گیر می کنه بین انگشتای آدم. هیچ وقت هم کاری به نت و ملودی نداره. کار خودش رو مکنه و همیشه هم فقط یه صدا میده. همش فکر میکردم چقدر خوب اگه اصا نبود. کار با اون دوتا سیم دیگه هم خیلی راحت تر بود. تازه صدای نت رو هم واضح تر میشنیدیم. اون دو تا سیم بیشتر آهنگ رو میسازن. خیلی هم با هم دوستن. همچیشون هم مثل همه. رنگشون. جنسشون. کوکشون. شاید به خاطرهمین کنار هم نشستند و از سیم سوم فاصله گرفتند. نمی دونم. شاید اونها هم مثل من با سیم سوم مشکل دارند.
.
امروز داشتم تمرین می کردم یهو سازم صداش قطع شد! مثل اینکه که یهو برق بره! یه لحظه نگاه کردم.
دیدم سیم سوم پاره شده!
ناراحت شدم بعد سه سال خدمت کردن. حقش بود با احترام بیشتری بازنشسته می شد. می خواستم این هفته ببرم عوضش کنم چون این آخرا خیلی گز گز می کرد ولی تنبلی کردم. حداقل تیکه دومش رو تونستم پیدا کنم و بهم گره بزنمش که نگهش دارم.
.
بعد اینکه یخورده حالم گرفته شده بود، اومدم دیدم برای اولین بار می تونم ببینم تنبور بدون سیم سوم چجوریه. برا همین تمرینم رو دوباره شروع کردم.
ایندفعه خیلی راحت تر بود! سیم سومی نبود که گیر کنه بین انگشتام. نت ها هم واضح واضح شنیده میشد…
.
ولی…
.
اصلا دیگه اون صدا، رنگ تنین تنبور رو نداشت. انگار صداشون هیچ زمینه ای نداشت که بهش تکیه کنن. خیلی سرد و بی روح شده بود.
اون دو تا سیم خیلی تنها شده بودن. از صداشون
معلوم بود…
.
یه وقت هایی هم ما خیلی تنها میشیم و تازه میفهمیم چی داشتیم!
بعضیی آدما سیم سومن. یه عمر پشتیبانمون هستند ولی تنها وقتی صدای بودنشون رو می شنویم که می روند.

تنبور سیم سوم پشتیبان صدا حامی حمایت ساکت بی ادعا بی چشمداشت داشته ها گذشته قدردانی از دست دادن

استرس

کم‌اش خوب است. محرّک است. پیش‌گیرنده است. امّا زیادش نابود می‌کند. جان آدمی را می‌خورَد. به این می‌ماند که شما سطح انرژی یک جسم (هویّت، مادّه) را دائمن بالا نگه داری. بعد از مدتی دیگر همان ماده‌ی قبل نیست. خواصش را از دست داده. شاید نیم‌خورده شده. و این فرآیند احتمالن برگشت‌پذیر هم نیست. یعنی آن‌چه رفته، دیگر از دست‌رفته و باز نمی‌گردد. و من اصلن مهندس شیمی یا پلیمر و مواد، یا از این قبیل نیستم. من همان جسمِ نیم‌خورده‌ی استرس‌زده هستم. همان که در دانشگاه تا مرزِ نابودی (به زعمِ خودم) پیشرفت و بازگشت. نه به یکباره و با فراموشی همه‌چیز. بلکه مطابق با فیزیک جهان پیرامون، حالت گذاری را طی کرد. تا به این‌جا رسید. ترمِ آخر. فاکینگ ترمِ آخر؟ نه! بلکه حتا دِ مِمُوربل وان. طی‌کردن این حالت گذار می‌گوید که این سیستم، این انسان، یک سیستم حافظه‌دار است. چیزی که بوده، در چیزی که خواهد شد، و در سرعتی که به آن چیزِ جدید تغییر خواهد کرد تأثیر خواهد گذاشت. آن سعیدِ کم‌استرس و خودکنترل دیگر نیست. حداقل به کیفیت سابق دیگر نیست. آن استرسِ مدام، بخشی‌ش را سوزاند. تغییر داد. مسلّمن تغییرِ منفی. امّا حالا، ام‌روز، پس از عبور تدریجی از آن حالتِ گذرا -که همه‌چیزش هم بد نبود- چه دارم؟ چه چیزهایی از دست داده‌ام؟ آیا عقب مانده‌ام از هم‌سن و سال‌هایم؟ آیا زندگی عرصه‌ی رقابت بر سرِ درس و مدرک است؟
اگر از دست‌داده‌هایم را بخواهم لیست کنم، در صدر آن‌ها دو سال از عمرم هست. که رفت‌. به هدر رفت، امّا برایم تجربه‌های قیمتی به یادگار گذاشت. مورد دوم معدل‌ام است. که آن هم رفت طبیعتن. همان‌شب‌هایی رفت که از استرس وحشتناک اوضاع و شرایط پیرامون‌ام در دانشگاه و زندگی، خواب به چشمانم نمی‌آمد. همان شب‌های متمادی که چشم‌هایم را می‌بستم و با خود می‌گفتم «کاش همین الآن یک گلوله در سرم خالی شود و از این همه شر یک‌جا خلاص شوم». و معدل خروجی سیستمی‌ست با حافظه. سرعت تغییرش به جایی وابسته است که قبلن بوده. دیگر چه‌ها را دادم؟ یه مشت آدمِ پفیوز و حال‌بهم‌زنِ ورودی ۸۹ برق امیرکبیر. که همه‌شان بروند بمیرند! یکی از دیگری تهوع‌آورتر. این از دسته‌ی موارد خوبی بود که ازشان رها شدم. رهاشدنی‌های خوب دیگری هم داشتم، مثل: وسواس فکری٬ که نمودش در مطالعه‌ی کامل و تمام درس‌های دانشگاه بود؛ یا ایده‌آل‌گرایی، که آفت زندگی‌ام شده بود و موارد اشتراکی با همان مورد اولی داشت.
اما داشته‌هایم چیستند؟ یک «عشق» که هزار هزار می‌ارزد و تو چه می‌فهمی که عشق چیست؟ وقتی که آرامش گم‌شده‌ام بود، و هست. با داشتنش به تعریف جدیدی از عشق رسیدم:
آن‌چه داشتنش باعث می‌شود در انتهای بدبختی نیز، خود را خوش‌بخت بدانید‌.
دیگر چه؟ سواد! شاید باورت نشود ولی من بعد از آن دو سال کلی شرایط تحصیلی‌ام را ترمیم کردم و الآن خودم را در رشته‌ی خودم باسواد می‌دانم. که حسّ خوبی‌ست. این‌که پیش خودتان عملکردتان شایسته‌ی احترام است. تعدادی ورودی ۹۱ای باحال برق امیرکبیر از دیگر داشته‌هایم است! که اگر چه شاید رفیق به آن صورت نباشند، اما در کنارشان بودن در دانشگاه، برایم لذت‌بخش است.
و آیا زندگی صحنه‌ی رقابت بر سر درس و مدرک و… است؟
این سؤال را شاید بعدن جواب بدهم. راستش، الآن دیگر حال نوشتن ندارم.

تراوشات ذهنوی

شماره بیست و هفت - پیکارِ طبیعت

ما را تصاحبِ پيروزى سرانجام است و گُرده يِمان را فقط طبيعتِ زندگيست كه قد علم دارد.

ما را نه در منزلتِ مذهبان هست و نه ناپختگى ى فريفته شدنِ سياست ها؛ كه اين وجه

علی پورواحدی

سال ۹۴

یکی از عادت‌های همیشگی من تو دید و بازدید‌های نوروزی این بوده که از دوستان و آشنایان درباره‌ی سالی که گذشت سوال بپرسم. برای من خیلی جالب بود که معمولا وضعیت کلی و تعریفی که آدم‌ها از یک سالشون می‌کردن شبیه به هم بود. فرقی نمی‌کرد که چه شغل و تحصیلات و درآمدی داشته باشند؛ این شباهت‌ها حتی به محل سکونت آدم‌ها هم خیلی ربط نداشت و بین افرادی که در مناطق مختلف ایران زندگی می‌کردند این شباهت وجود داشت.

امسال به دلایلی دید و بازدید خیلی کمی داشتیم و من نتونستم این سوالم رو بپرسم. اما سال ۹۴ برای من در مجموع سال خوبی بود. سالی که با یک سفر بسیار خوب و کاملا غیر منتظره شروع شد و با مژده‌ی گشایش یکی از گره‌های بزرگ زندگیم ادامه پیدا کرد.

بهار برای ما فصل جدیدی بود و تغییرات بزرگ و مطبوعی رو برای ما به همراه داشت. تابستان هم که طبق طبیعتش داغ بود و خوب و خیلی زود گذشت. تنها فصلی که سختیش کمی بیشتر از حد معمول بود، پادشاه فصل‌ها، پاییز بود! روزهای سختی بود و گشایش و آرامش بسیار دور و غیر ممکن به نظر می‌رسید! اما به لطف خدا این روزها هم سپری شدند و از ماه آذر روزهای بهتری رو در پاییز تجربه کردیم.

زمستان امسال رو با یک تغییر و دگرگونی مثبت شروع کردیم. اما باقی چیزها به روال سابق بود. نکته‌ی به یاد موندنی این زمستان انتخابات مجلس بود که یک بار دیگه شور و شوق و امید رو در دل ما و خیلی از دوستان و باقی مردم ایران زنده کرد. همراهی و امید مردم نتیجه‌ای رو در پی داشت که کمتر کسی پیش‌بینی می‌کرد. کام ما با این پیروزی‌های کوچک هم شیرینی زیادی احساس می‌کرد.

از دیگر خوشحالی‌های ما در این سال به سرانجام رسیدن برجام بود. ماه‌ها منتظر نتایج مذاکرات بودیم. اخبار رو به صورت ساعتی و لحظه‌ای پیگیری می‌کردیم. نظرها و تحلیل‌ها رو می‌خوندیم و دنبال می‌کردیم. امیدوار بودیم کار این ماجراجویی و لجاجت دولت محمودی با دنیا به جاهای باریک نکشه و فشار و بار تحریم‌ها از دوش مردم برداشته بشه. هنوز راه زیادی تا بهبود اوضاع و احوال‌مون مونده، اما دل کوچک ما با این امیدهای کوچک زندست و چشم به آینده‌ای روشن دارد.

سال ۹۴ باسفر خاطره انگیز دیگری برای ما به پایان رسید. امیدوارم سال ۹۵ برای ما و همه‌ی مردم است سرزمین بهتر از سال‌های قبل باشه.

پ‌ن:طبیعیه که خیلی از مسایل رو نمی‌شه به صورت مشخص و ریز نوشت. فقط به صورت کلی اشاره کردم که بیشتر در خاط خودم زمونه.

زندگی