برچسب‌ها » زندگی

Saraab

کبھی کبھی سوچتی ہوں کے لکھنا بھی بند کر دوں
…لیکن دل اتنا نادم اورپریشان تھا کے لکھنے کے ایلاوا کوئی چارہ نظر نہیں آیا

اردو

...میرا نام حیات لکھنا

وہ: میرا دل چاہتا ہے کہ اپنی زندگی پر ایک کتاب لکھوں
میں: میرا ذکر ہوگا اس میں؟
.وہ: ظاہری بات ہے. آپ کا نام سنہرے حرفوں سے لکھا جائے گا
.مگر سب کے نام الگ ہونگے
میں: اور میرا نام؟
… وہ: …خاموشی
*میں: *مسکراتے ہوۓ
میں مر بھی جاؤں تو
…بس میرا نام حیات لکھنا

زندگی

روياهاي يک ويولونيست ديوانه (روياي سوم)

هوا گرگ و ميش بود. صداي سنگيني نفس می‌آمد. انگار لاشه‌ي سنگيني را حمل می‌کرد که هن و هن نفسش تا ۲۰ متر جلوتر از خودش هم می‌رفت.

مرگ

'The Disaster Artist,' 'Super Size Me 2,' Grace Jones doc, more heading to TIFF

The 2017 Toronto International Film Festival has announced the lineups for its specialty program slates, highlighted by plenty of genre fare and a few potential Oscar contenders to be found in the Midnight Madness, TIFF Docs, and International Short Cuts sections. 948 واژهٔ دیگر

Movies

بخون، بنویس، زندگی کن

در آستانه‌ی جوانی بودم و دست به قلم چیزهایی پراکنده می‌نوشتم. نویسنده‌ای از آشنایان وقتی فهمید بهم گفت برای این که خوب بنویسی «بخون، بنویس، زندگی کن». من خوندم، ولی نوشتنم به مرور کم‌تر و کم‌تر شد؛ ولی زندگی کردم. سال‌ها ازش خبر نداشتم. فهمیدم خودش خوند و نوشت،‌ولی زندگی نکرد. کاش توصیه‌ای که به من کرده بود رو جدی‌تر می‌گرفت! کاش من هم نوشتن رو…

زندگی

دوباره نوشتن

     آدمی زود به شرایط موجود خو می‌کنه و انس می‌گیره. جوری که تغییر شرایط سخت‌تر از چیزی میشه که آدم فکرش رو می‌کنه. نوشتن هم همین طوره. وقتی دست و قلم آدم به نوشتن نباشه دوباره نوشتن سخت میشه. مثل جسم ساکنی که برای حرکتش باید اول به اینرسی سکون غلبه کنه.

     همیشه فکر می‌کردم بهترین ابزار نوشتن خودنویسه؛ اما حالا می‌نویسم، بدون خودنویس، اما با نام خودنویس.

زندگی

شماره بیست و نه

راست است.

يقين، پر تكاپو، مى نبضد.

اين حضورِ با خبر را با تو چه باشد كه شنفتن؟

كه كلمه از لبانم تبعيد گشته و سُرور را به خانه ات تمبرى نيست.

خنداندن ات، كارِ اهل اش است و من، اهل نا كجا آباد ام.

گرفتار، در حوضچهء دوران، روزنهء انزوا را بر نگاه، آهنگرى كرده و حيرانِ خراباتىِ خويش ام.

صدا، صدا نيست.

سمفونىِ سكوت است كه طوفان ميكند.

خنياگرىِ آه و نگاه و شبدارى.

پندارى، ديگر اين خويش، نه بر و نه با اينهمه است.

چكامهء زندگانى، ردهء افسوس و تحيّر بود و من، مُصر براى براندازِ گُرده اش، آرزومند بودم.

پاكيزه، كودكى كردم!

دُن كيشوتى واقعى. بارز و از داستان گريخته؛

تاوان، هزينه شد و پيله، گسست.

رهايى، ميوه بود. پر زدم و پيشه اش كردم.

مكاشفهء پروانه.

اين نيستِ هست بودن، بالا تر پريد؛

زهر، ديروز بود. سقوط، ديروز بود.

همه چيز ديروز بود و من فرداى اين هنگام ام.

اين سان باش و جسورانه با من بيا!

كه جز اين، شب، حصارى بيش نيست.

علی پورواحدی

بوستون، ماساچوست

12 جولای 2017

 در شبِ پنج سالگی به دنیا آمد. پنج سال بی رفیقی. پنج سال بی همکلامی. پنج سال بی عزیزی.

 پنج سال استواری به زیرِ تخته سنگ. لب اش را بوسیدم و خاکستر اش را پر دادم. آتش گرفتنِ رویا.

 گاهی باید زیر آوار بود تا بیدار شد. تندیس شده ام. فصلِ جدیدم پیشِ روست. بدرود، تا روزِ موعود.

علی پورواحدی