برچسب‌ها » زندگی

مکالمه ذندگی اور موت کا

ذندگی

میرا هونا حقیقت هے

نه هونا تیرا وجود

میرا آنا خوشی جانا دکھ

موت

میرا ھونا سچ هے

نه ھونا تیرا وجود

میرا آنا بھی دکھ جانا بهی دکھ

ذندگی

گماں نا هو تو بےگماں هوں

بےگماں هو تو با کمال هوں

افسانه بن جاتی هوں بارها میں

حقیقت میں بے حقیقت هوں

موت

دور هوں تو محض افسوس هوں

پاس هوں تو دهشت هوں

کیا بھولی هوئ کهانی ھوں میں

بے حقیقت نهیں میں حقیقت هوں

شاعری

امید

وقت گزر نه جاۓ آنسووں کو پونچتے
ویراں دروبام میںں کوئ پھول تو سجاؤ

یه دل کی بےزادی حد سے هی نه بڑھ جاۓ
خوشیوں کی وآپسی کی کوئ خبر هی سناؤ

اضطراب میں جی رھے هم سالوں سے یهاں
مر کے پھر سے جینے کا معجزا کر دیکھاؤ

شاعری

اعترافات - 40001

اعتراف می‌کنم هر وقت چشمم به یک «دست» چروک و سالخورده می‌افته، تمایل شدید و سرکشی در خودم احساس می‌کنم که اون دست رو بگیرم و به پاس یک عمر زندگی کردن ببوسم.

شکست ضروری

شکست اور فتح دونوں ھی انسان کی ذندگی سے وابسطه هیں. اهمیت صرف اس کی ھوتی یھے جو ھمارے لۓ بهتر هو. فتح آپ کو خوشی اور غرور کے سواء شاید کچھ نهیں دے سکتی لیکن شکست آپ کو بهت کچھ دے سکتی ھے. شکست آپ کو خود سے متعارف کراتی ھے, آپ کی خوبیاں, آپ کی خامیاں, آپ کی  ذات کے ھر پهلو کو آپ کے سامنے لا کر رکھ دیتی هے,   پھر یه آپ پر منصر هے که آپ اس موقع سے فایده اٹھاءیں یا یه موقع گنوادیں, شکست کے یه فواید حاصل کرنے کے لۓ ضروری هے که آپ کو اپنی شکست کا دکھ بهی ھو یه دکھ هی هے جو آپ کو مشکلات سے لڑنے کی همت دیتا هے, اور ھماری مشکلات هی کامیابی کے راستوں کی طرف هماری رهنمائ کرتیں هیں.

زندگی

ظلوما جهولا

راستی کدام بدتر است؟ اختیار یا آگاهی؟

Dil Ko Qaraar Nahi....

Tamam raat bay’chaini main guzri.
Subah jis waqt se aankh khuli, bus barasti hi rahi.
Palkon per rukay aanso kisi wajeh k muhtaaj nah thay. Shayad ise liye bar bar chalak rahay thay aur unko roukna mahaal howa jaa raha tha. 305 واژهٔ دیگر

Urdu

بیاین کمی خودمون رو عقب بکشیم و از جایی دور تر به خودمون و زندگی نگاه کنیم.

گاهی خیلی نزدیک ایم ، توی بطن ماجرا ایم ، هیچ یادمون نیست اصلا چرا اینجا بودیم ، چرا این کار رو شروع کردیم و هدف چی بود . همین طور فقط به این فکر می کنیم که امروز چکار کنیم فردا چکار کنیم و روزمرگی آخر همه مارو به باد میده.
امروز بی هیچ دلیلی یاد نصرالله کسراییان افتادم ، این عکاس بزرگ کتابی ترجمه کرده، که همه چیز در مورد عکاسی توش هست ، « تکنیک عکاسی » و چه خوب که شانسا اولین کتاب عکاسی بود که به دستم رسید و همه چیز رو در اختیار ام گذاشت ، و الان که بیشتر کتاب های جدی عکاسی فارسی رو خوندم به ارزش این کتاب بیشتر پی میبرم.
خلاصه اینکه من برگشتم به اولین روز های عکاسی ایم ، به اولین عکس هام و حتی بی کیفیت ترین عکس هام هم برام جذابیت داشتند. اون عکس ها هنوز گرفتار روزمرگی نشده بودند ، بعد تر ها گرفتار گروه عکاسان شدم و گرفتار روزمرگی و از شما چه پنهون که تو یکسال گذشته هیچ ایده ای برای عکس گرفتن نداشتم و دوربین ام خاک می خورد. اما همین چند وقت چند تا شات دارم که با دنیا عوض شون نمی کنم ، من تصمیم ام رو گرفتم من هیچ وقت عکاس حرفه نخواهم شد ، دیگه قرار نیست برم سفر و زندگی مردم غریبه رو به تصویر بکشم ، عکاسی من ، عکس های من روایت زندگی خودم خواهند بود و چه خوب که اینطوره.
عکس که میگیری یعنی اعتقاد داری که صحنه ای که از ویزور دوربین ات داری می بینی ارزش جاودانه شدن داره ، ارزش این رو داره بیست سال بعد به فریم ات نگاه کنی از روش کلی داستان تعریف کنی ، و وقتی این قدرت رو داشته باشی تا از دنیای اطراف ات فریم هایی رو برای ثبت شدن و برای جاودانه شدن انتخاب کنی ، یعنی به آگاهی خودت نسبت به زمان ایمان داری ، ایمان داری که آینده برای امروز و این لحظه تو ارزش قائل خواهد بود و این یعنی همه چی عالیه و تو در بهترین وضعیت ات قرار داری ، از زمان و لحظه لذت میبری و یک قدم از بقیه جلو تری.
خوشحال ام به خاطر اکنون ، به خاطر فریم های اخیر ام ، خوشحال ام از اینکه به خودم زمان دادم تا دور بشم از خودم ، از زندگی ام تا دوباره بتونم پیداش کنم ، از نو ، از همون اول.

زندگی