برچسب‌ها » 18 تیر

تیری که تیر زد، اَمردادی که مُرد

به یاد شقایق ش. مجد

ستاره ات ندمید

آنگونه که شبها صدای تو

بی صداست

و هنوز، خوابهای جهان

پشت این پنجره ها…حنجره ها…

فریاد اند

و…پهن که می شوی بر آسمان

تمام ستارگان مُرده ام را

می شمرم،

تو در دهانِ من سکوت می کنی

من در خوابهای تو آه می کشم.

شقایقِ من!

این زمین تنهاست

و تمام دریاهایش

مسیر انگشتهای تو که…خط…خط…می کشند

تو آفتاب خورده بودی

روی خاکی که نجابت را

پهن کرد از مژگان من تا لب

و لب…لب که مشتاق گزیدنی شرقی ست

و من…من که از خاک بر هوا رفتم

هوا خورد مرا زبانه ی آتش…چه شوم بودیم، نابخرد!

نه این بسترِ پهن

به دوشم می کشد

نه ناله ی تو…جیغ..جیغ… می کشد

مرگ با من ماند تو شعله کشیدی

مرگ با من خواند زبان زبانه کشیدی

و انگشتهای مرا

که دانه دانه شمردی، هنوز کوچکند

شقایقِ من، چیدنت نمی یارند

سایه های شعر می دزدند

و تو…تو را که خاکستر خورشید…خواب داد

وز چشمهای خاکستری ام…ماه…خواب برد

چیزی پشت همین

همین شعله ها زیست،

و موجهای رگم را…رگ به رگ دزدید

تو پهن شدی روی شریانم،

و مرگ زیر پرهای سرم

جا شد.

و چشمهایت…که هنوز می سوزند،…می سوزند

در سایه های سیاه

فواره می شود…فواره…آوار آوارِ این آتش

که بر تو می سوزد…که خاک می سازد…خاکستر

ترا ستایش گرما خورد زیر خاک خواب آلود

و تابستانی که

من…لای شب_بو_هایِ های هایم

خواباندم.

شب از نیمه روز شد…تو دیگر نبودی

و ستاره های تو

هرگز طلوع نکرد…منتظری؟

من اینجا سیل پارو می کنم…لب پاره می کنم

داغ می نوشم

و باور کن، هنوز هم تنهام…چندین و چند تن ها م.

از پشت همین دیوار

هنوز…

نه باور کن، من وارث شبم

و شب…شب که شهادت شقایقهاست

و شقایق که خالق دریاست

و دریا…من هنوز اشک جمع می کنم

باور کن هنوز خرف نمی زنم

حروف من در چهار راه گلو…گاف نداده ام

به خاکسترت قسم،

قسمت ما همین شعر بود

و شِکرهایی که خوردیم…من…من که اشک

من…و انگشتهای نشمرده

و انگشتهایم…که نچیده است…اشکهایت را…

لایِ لالایی شبهای مرده ی بی خواب

من…که خفته زیر خش خش خاشاک پهن بر گورت

شقایقی که شاخ خورشید را سوزاند

و ستارگانمان

که سکوت را صدا کردند…می شنوی؟

شورش رها- و باز مردادی دیگر

پ.ن: شقایق ش. مجد (دریا)، دانشجوی ادبیات دانشگاه تهران، سه روز پس از آزادی در سوم مرداد 78 در خانه ی پدری دست به خودسوزی زد.

گزارش سعید شریف از 16 آذر در دانشگاه تهران

امروز روز 16 آذره و اینجام دانشگاه تهرانه و هر اتفاقی که بخواد بیفته توی همین دانشگاه می افته . 16 آذر سال 32 در اعتراض به حضور نیکسون در ایران سه تای از دانشجوی دانشگاه تهران شهید می شند (نپرسین چطوری که نمی دونم :-( ) و خوب به همین مناسبت این روز که به نوعی نماد استکبارستیزی جنبش دانشجویی در ایران به حساب می یاد رو در تقویم رسمی کشور روز دانشجو نامیدند و همه ساله در این روز توی دانشگاه تهران کلی گردهم آیی و تریبون آزاد در این دانشگاه برگزار می شه و کلی دانشجو جمع می شوند و حرفاشون رو می زنن. امسال هم مثل همه سالها این تریبون آزاد برگزار شد و مثل سابق توی دانشکده فنی

من رفته بودم سلف فنی که نهار بخورم ولی چون باید از فنی رد می شدم دیدم ملت جلوی تالار شهید چمران جمع شدند و منتظرند. اعلامیه ها رو که خوندم دیدم قراره دکتر سعید زیبا کلام (با دکتر صادق زیباکلام اشتباه نگیرید پلیز ) سخنرانی کنه و برگزار کننده جلسه بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و دانشگاه علوم پزشکی تهران بود و خوب می شد فهمید که باید جلسه جالبی باشه . معلوم از جلساتی که از طرف بسیج برگزار می شه اون هم در این ابعاد خیلی خوشم می یاد . چون اتفاقای جالبی توش می افته که براتون میخوام توضیح بدم

یه چیزی در حدود 45 دقیقه تاخیر داشت جلسه و بعدش قاری اومد و خیلی کوتاه یه قرآنی خوند و بعدم مجری آروم آروم دلکمه خوانان از میان جلسه به سمت جایگاه رفت و مراسم رو شروع کرد . گفت اولش قراره با تریبون آزاد شروع بشه و بعدش میریم سراغ سخنرانی دکتر زیباکلام. از حضار خواست که اگه حرفی دارن که میخوان بزنن بیان و ثبت نام کنن و وقت بگیرن و جالب اینجاست که هیچ کس رو هم معرفی نکرد که ملت برای ثبت نام بهش مراجعه کنن و می شد فهمید که کسایی که قراره صحبت کنن از میون خودشونه

اول از همه یکی از اون بچه های خفن بسیجی اومد و یه مطلب آبکی خوند و رفت . بعدش یکی دیگه اومد و چند تا حرف ساده و تکراری زد و رفت  و من کم کم داشتم از جلسه ناامید می شدم . ولی بعدش یه دختر خانمی اومد و چنان محکم صحبت کرد که شدیدا مورد تشویق حاضرین قرار گرفت . حرفهایی که زد خیلی عادی بود ولی لابلاش حرفهای دلش رو هم زد. مثلا این که انتقاد از احمدی نژاد انتقاد از اسلام نیست که یه عده شدیدا رگهاشون بالا می یاد و یا اینکه این رسم بحث کردن نیست که وقتی ما میگیم احمدی نژاد این ایراد رو داره , یه عده سریعا می آن و در جواب میگن که خوب خاتمی هم این ایراد رو داشت و یا اینکه خیلی از خواسته های احمدی نژاد اگر چه از ته قلبشه و دوست داره بهشون برسه ولی توان مدیریتی اش رو نداره. این حرفا اگر چه حرفهای چندان خاصی نبود ولی گویا حرف دل خیلی ها بود و حضار باهاش خیلی راحت ارتباط برقرار کردن و شدیدا مورد تشویق قرار گرفت

بعد از این جلسه تقریبا به صورت یک در میون بین خاتمی ها و احمدی نژادها گشت و طرفدارای دو طرف اومدن و حرفاشون رو زدن . تقریبا می شه گفت که بحث ها کاملا حسی بود و فضای جلسه به شدت استادیومی شده بود . هیچ گونه منطقی توی حرفا نبود  یا درست تر بگم هیچ کس سعی نمی کرد بحث منطقی بکنه چون جلسه به هیچ وجه بحث منطقی رو نمی طلبید . طرفدارای احمدی نژاد تیغ تیز حملاتشون بهیچ وجه به سمت طرفدارای خاتمی و شخص خاتمی نبود . بیشتر از خود اصولگراها می نالیدن . امثال لاریجانی و خیلی های دیگه

یه دختره از برق هم اومد که بحثاش خیلی جالب بود. با صدایی که تقریبا شبیه صدای یه دختر هفت ساله بود و به شدت نازک و مخملی و با یه منطق کاملا احساسی همه رو توصیه کرد که نذارین دین تون رو بدزدن. اونا میخوان بیان و دین ما رو بدزدن پس باید خیلی مراقب باشیم . ما به امام قول دادیم و خلاصه از این جور حرفا که شنیدنش برای من خیلی جالب بود . به هر حال این هم یه جور نگاه بود. یه نگاه خیلی معصومانه و خیلی خیلی پاک . احساس کردم که این دختر به شدت از فضای جامعه ایزوله است و اصلا نمی فهمه که توی جامعه چی می گذره

آخر از همه هم یکی از اون طرفدارای دو آتیشه احمدی نژاد اومد و حرفای جالبی زد که میخوام اونایی رو که یادم مونده رو براتون بگم . مثلا این که ما طرفدار احمدی نژاد نیستیم ما طرفدار گفتمان احمدی نژادیم. خود ما هم یکی از بزرگترین منتقدای احمدی نژاد هستیم , مثلا زمانی که رحیم مشایی اون اراجیف رو گفت ما بچه های بسیج دانشکده حقوق و علوم سیاسی اولین تشکلی بودیم که شدیدا واکنش نشون دادیم و اینکه هر کدوم از دور و بری های احمدی نژاد که بخوان اشتباه کنن دستش رو قطع می کنیم . طرفدارای خاتمی بدونن که خاتمی همون کسی یه که توی همین دانشگاه تهران و توی همین سالن بهشون توهین کرد و بهشون گفت که بیرونتون میکنم از اینجا (سالن شهید چمران) و زمانی که بچه های تحکیم وحدت خاتمی رو هو می کردند ما بچه های بسیجی بودیم که از خاتمی دفاع کردیم و برادری خودمون رو اثبات کردیم

خلاصه این آخراش یه ذره حرفای این نفر آخر شعاری شد و صدای الله اکبر بود که از سمت دوستانش بلند شد و کل بسیجی های تالار یه صدا تکبیر می فرستادن . خلاصه این جای جلسه بودیم که یه عده از طرفدارای خاتمی خونشون به جوش اومد و شدیدا واکنش نشون دادن و از مجری جلسه وقت خواستن که مجری وقت رو بهشون داد ولی حضار اونقدر سر و صدا کردن و بچه بسیجی ها اونقدر داد و بیداد کردن که صدای طرف به گوش هیچ کس نرسید و بعدش هم جلسه تریبون آزاد تموم شد و دکتر زیباکلام اومد که بحرفه

این وسط من یه عالمه عکس از فضای جلسه گرفتم و یکی از سوژه های جالب برام عکس العمل مسئولین بسیج بود که بعد از هر طرفداری از احمدی نژاد به شدت تکبیر می گفتن و مشت هاشون رو گره می کردم , کلی هم عکس ازشون گرفتم . اصلا منتظر بودم که اینها مشتاشون رو گره کنن تا من ازشون عکس بگیرم

دکتر زیباکلام که اومد اونقدر نچسب شروع کرد به سخنرانی که تقریبا همه حاضرین گذاشتن رفتن و من هم که کلی وقت سوزونده بودم گفتم بلند شم و برم . دیدم اگه بخوام از درب اصلی چمران خارج بشم کلی آدم رو باید اذیت کنم , گفتم بی خیال شم و از درب جلو که بچه های بسیج هم اونجا جمع شده بودن بزنم بیرون . اومدم و خارج شدم . یهو دیدم دو تا از اون گردن کلفتاشون دورم رو گرفتن و گفتن که آقا شما مال دانشگاه تهرانید ؟؟ خیلی ترسیده بودم , نمی دونستم چی باید بگم . گفتم آره من دانشجوی امیرآبادم . دارم ارشد میخونم . بهم گفتن که لطفا عکس هایی رو که با موبایلم از اونها گرفتم رو پاک کنن. لحن شون دوستانه بود و احساس کردم که اگه مقاومت نکنم مشکلی پیش نمی یاد .موبایلم رو درآوردم و عکس هایی رو که گرفته بودم رو بهشون نشون دادم . مونده بودم چطوری باید پاکشون کنم . زبان موبایلم رو هم فرانسه کرده بودم و اون لحظه اونقدر استرس داشتم که کلمات رو بالکل از یاد برده بودم . یه چند ثانیه گنگ بودم ولی بعدش خودم رو جمع کردم و عکس ها رو جلوی روشون پاک کردم . کلی ازم تشکر کردن و گفتن که قصد خاصی نداشتن . ولی قبلا توی چنین مراسمی ازشون کلی عکس گرفته شده و به عنوان مزدور رژیم و این حرفا معرفی شدن و نمی خوان دوباره این اتفاق برای مسئولین بسیج دانشکده ها بیفته. منم گفتم که این عکس ها رو برای وبلاگم میخواستم و قصد نداشتم چنین کاری با این عکس ها بکنم . طرف یه نگاهی بهم انداخت و گفت که شما بیکارید هی وبلاگ می نویسید و هی وبلاگ های هم رو میخونید , منم یه لبخند زدم و ازش خداحافظی کردم و گنگ و گیج از فنی زدم بیرون و اومدم سمت امیرآباد

برنامه فردای خاتمی توی حقوق و علوم سیاسی هم کنسل شد و کسایی که مثل من مونده بودن تهران که برن اون جلسه رو , شدیدا دارن توی دلشون به بچه های تحکیم وحدت فحش می دن . جلسه قراره 25 آذر برگزار بشه

شدیدا دوست دارم ببینم که توی شریف و امیرکبیر چه خبره . اونجا بچه ها بیشتر آتیشی ان . بچه های دانشگاه تهران شدیدا بچه های اهل منطقی هستن ;-)

یه نکته جالب در تمام این داستان این بود که بسیجی های دانشگاه تهران نه تنها بچه های خشکی نیستن بلکه خیلی هم بچه های خونگرم و دوست داشتنی ای هستن , تنها ایرادشون اینه که احمدی نژاد رو بدون هیچ گونه پیش شرطی دوست دارن

همين جوري ها